۲۰- زندگي نامه حضرت یونس ( عليه السلام )

 زندگي نامه پيامبران الٰهي 
 
۲۰- حضرت یونس ( عليه السلام ) 
 لقب : ذوالنون 
 معنای اسم : کبوتر 
 پدر : متی 
 مادر : تنجیس 
 تاریخ ولادت :  ۴۷۲۸ سال بعد از هبوط آدم 
 بعثت : خداوند او را پس از یسع برای هدایت مردم نینوا برانگیخت 
 محل دفن : شهر کوفه در کشور عراق 
 مختصری از زندگی نامه : حضرت یونس در نینوا مردم را به خدا پرستی دعوت می کرد ولی آنها از دستورات او سر  پیچی کرده و به گفتار او عمل نمی کردند.حضرت یونس از لجاجت آن مردم ناراحت شد و با حالت قهر آنها را ترک کرد و   سوار کشتی شد. ماهی بزرگی سر راه کشتی آمد و مانع عبور آن شد.قرعه زده شد ۳ یا ۷ بار قرعه بنام یونس افتاد            عاقبت او را به دریا انداختند و ماهی بزرگی وی را بلعید ولی از سوی خداوند ندا آمد:ای ماهی! ما یونس را روزی تو نکرده ایم! آنگاه آن حضرت به مدت ۳ روز یا بیشتر در شکم ماهی بود تا به امر خداوند ماهی یونس پیامبر را به ساحل   افکند . 

۲۱- زندگي نامه حضرت ذوالکفل ( عليه السلام )

زندگي نامه پيامبران الٰهي

 
۲۱- حضرت ذوالکفل ( عليه السلام ) 
 لقب و اسم : اکثر مورخین لقب آن حضرت را ذوالکفل و نام او را حزقیل نوشته اند
 پدر : ادریم 
 ظهور :  ۴۸۳۰ سال بعد از هبوط آدم 
 مدت عمر :  ۷۵ سال 
 محل دفن : مدفن آن حضرت بین شهر کوفه و حله قرار دارد
 مختصری از زندگی نامه : حق تعالی ۱۲۴ هزار پیامبر بر خلق مبعوث گردانید که ۳۱۳ نفر از ایشان مرسل بودند و     ذوالکفل از جمله ایشان بود وی بعد از سلیمان ابن داوود مبعوث شد. او در میان مردم حکم می کرد و هرگز غضب نکرد  مگر برای خدا. قرآن حق تعالی فرموده است : یاد کن اسماعیل ویسع و ذوالکفل را که هر یک از ایشان از جمله نیکان  بودند. 

۲۲- زندگي نامه حضرت زکریا ( عليه السلام )

زندگي نامه پيامبران الٰهي
 
۲۲- حضرت زکریا ( عليه السلام ) 
معنای اسم : کسی که خدا او را یاد می کند.
پدر : برخیاء
تاریخ ولادت :  ۵۵۰۰ سال بعد از هبوط آدم
مدت عمر :  ۱۱۵ سال
بعثت : در فلسطین مبعوث شد.
محل دفن : آن حضرت در بیت المقدس مدفون است.
تعداد فرزندان : آن حضرت فرزندی بنام یحیی داشت.
مختصری از زندگی نامه : حضرت زکریا بیشتر اوقات خود را به عبادت حق تعالی و موعظه و اندرز بندگان خدا می گذرانید تا اینکه به دستور پادشاه جبار آن زمان فرزندش یحیی را به قتل رساندند و حضرت زکریا نیز مورد تعقیب حکومت قرار گرفت . زکریا از شهر خارج و در یکی از باغ های اطراف بیت المقدس در میان درختی پنهان شد. ماموران شاه به راهنمایی شیطان کنار درخت آمده و آن را با اره به دو نیم کرده و بدین ترتیب حضرت زکریای پیامبر نیز به دو نیم شد.

۲۳- زندگي نامه حضرت یحیی ( عليه السلام )

 

زندگي نامه پيامبران الٰهي

 

۲۳- حضرت یحیی ( عليه السلام ) 
لقب : تعمید دهنده
معنای اسم : زندگی بخش
پدر : زکریا
مادر : عیشاع
تاریخ ولادت :  ۵۵۸۵ سال بعد از هبوط آدم
مدت عمر :  ۳۰ سال
بعثت : در فلسطین مبعوث شد
محل دفن : قبر آن حضرت در مسجد جامع اموی دمشق است
مختصری از زندگی نامه : سالها از عمر حضرت زکریا گذشته بود که خداوند به او فرزندی بنام یحیی عنایت کرد این فرزند به درجه نبوت رسید و همه مسائل و مباحث تورات را مورد دقت قرار داد و در بین مردم شهرت پیدا کرد. روزی به حضرت یحیی خبر رسید:هرود عاشق دختر برادر خود بنام هرودیا شده است و قصد ازدواج با او را دارد آن حضرت با این ازدواج غیر قانونی مخالفت کرد خبر مخالفت یحیی به هرود رسید.هرودیا سر یحیی را به عنوان مهریه طلب کرد شاه با این درخواست موافقت کرد و دستور داد سر یحیی را ببرند سپس سر او را در ظرفی زرین به هرودیا تقدیم کرد .

 

 

۲۴- زندگي نامه حضرت عیسی ( عليه السلام )

 زندگي نامه پيامبران الٰهي
 
 ۴- حضرت عیسی ( عليه السلام ) 
 القاب : مسیح  روح الله
 معنای اسم : نجات دهنده
 مادر : مریم ( ع )
 تاریخ ولادت :  ۵۵۸۵ سال بعد از هبوط آدم
 مدت عمر :  ۳۳ سال
 بعثت : در فلسطین مبعوث شد
 محل دفن : آن حضرت به آسمان عروج کرد
 مختصری از زندگی نامه : حضرت عیسی (ع) از پیامبران اولوالعزم است که نام و سرگذشتش در قرآن ذکر شده است   خداوند متعال با قدرت لایزال خود وی را بدون پدر در رحم مادرش مریم که در زهد وپاکدامنی شهرت بسیار داشت قرار داد  پس از تولد در گهواره لب به سخن گشود و فرمود : من بنده خدا هستم و خدا به من کتاب داده و مرا به پیامبری بر گزیده    است.حضرت عیسی با پشتکار دین الهی را تبلیغ کرد . او به هر شهر و دیاری که می رسید بیماران کران و کوران را شفا میداد ولی جمعی از یهودیان متعصب با وی سخت دشمنی کردند و تصمیم گرفتند با کمک پادشاه وقت او را به صلیب بکشند اما آن حضرت به امر خداوند به آسمانها عروج کرد و شخص دیگری را که به قدرت خداوند شبیه آن حضرت شد به  جای ایشان به صلیب کشیدند .

۲۵- زندگي نامه حضرت محمد ( عليه السلام )

زندگي نامه پيامبران الٰهي

 

۲۵- حضرت محمد ( صليٰ الله عليه وآله وسلم ) 
معروف ترین القاب : حبیب الله  خاتم الانبیاء  رسول الله
معنای اسم : ستوده
پدر : عبدالله
مادر : آمنه
تاریخ ولادت :  ۶۱۶۳ سال بعد از هبوط آدم
مدت عمر :  ۶۳ سال
بعثت : آن حضرت در شبه جزیره عربستان و در مکه مبعوث شد
محل دفن : مدینه منوره در شبه جزیره عربستان
مختصری از زندگی نامه : آخرین پیامبر الهی در هفدهم ربیع الاول از عام الفیل در مکه چشم به جهان گشود در ۴۰ سالگی در غار حرا به پیامبری مبعوث شد . در سال سیزدهم بعثت در سن ۵۳ سالگی واقعه هجرت پیش آمد و پیامبر از مکه به مدینه هجرت کرد و این واقعه مبدا تاریخ مسلمانان جهان قرار گرفت . پیامبر اسلام مکه را که مرکز قدرت دشمنان اسلام بود فتح کرد و وارد کعبه شد و خانه خدا را از وجود بت ها پاک کرد و پرچم اسلام را بر فراز آن بر افراشت . در سال دهم هجری آن حضرت به سفر حجه الوداع رفت در بازگشت از این سفر واعقه غدیر به وقوع پیوست سرانجام در سال یازدهم هجرت آن حضرت در مدینه رحلت کردند .

 

زندگي نامه حضرت ابو لؤلؤ

         

 

 

شجاع الدین فیروز ابولؤلؤکیست ؟ 
نام اصلی آن بزرگوار پیروز نهاوندی (فیروز نهاوندی) و کنیه اش ابولؤلؤ است به علت داشتن دختری بنام مروارید که اعراب به او (لؤلؤ) میگفتند و از این روی فیروز نهاوندی نزد اعراب به  ابولؤلؤ مشهور گردیده بود. اما هم اکنون نیز عرب ها او را ابولؤلؤ می خوانند . و لقبش شجاع الدین و یا در نزد بعضی بابا شجاع الدین معروف بوده است و این به سبب شجاعت منحصر به فرد وی درآن اقدام بزرگ بوده است . اصلیت وی ایرانی و زادگاهش شهر نهاوند بوده است .

 

 

 
اتهام مجوسیت و یا نصرانیت به ابولولو ؟
حضرت ابولؤلؤ قبل از تشرف به دین مبین اسلام ، همچون سایر ایرانیان آئینی مجوسی یا نصرانی داشته است .که نا گفته پیداست .
داشتن دین مسیحیت و یا زرتشتی قبل از اسلام که از ادیان الهی بودند برای کسی منقصت و عیب محسوب نمی گردد که اهل تسنن سعی نموده اند این نکته را بعنوان دین همیشگی آن بزرگوار اثبات نمایند و حال آنکه بزرگان و شیوخ و خلفای خودشان قبل از اسلام آوردن ظاهری کافر و بت پرست بوده اند . اتهام مجوسیت و یا نصرانیت و غیر این دو به جناب ابولولو از سوی اهل تسنن امری بسیار طبیعی است و این اتهان از سوی آنان منحصر به شخصیت وی نیست بلکه در خصوص حضرت ابوطالب پدر بزرگوار امیرالمومنین نیز اتهام کفر وارد کرده اند  و این چیزی نیست مگر عداوت و دشمنی آنان با حضرت امیرالمومنین و از این بالاتر از پیروان و اتباع آل امیه جای تعجب نخواهد بود وقتی در خصوص شخصیت منحصر به فرد عالم خلقت حضرت امیرالمومنین پس از شهادت آن حضرت در مسجد کوفه گفتند : 
مگر علی بن ابیطالب نماز می خوانده که او را در مسجد کشته اند ؟
پس دیگر در خصوص جناب ابولولو به عنوان یار و یاور خاص امیرالمومنین در وارد ساختن اینگونه اتهامات نسبت به وی جای تعجب نمی باشد . و این در حالی است که با وجود تمام این تلاش ها بر اثبات این اتهام همچنان میتوان از کتب غیر شیعه ادله و شواهد متقن و محکمی را در اثبات اسلام بلکه ایمان قوی وی یافت نمود از جمله متن زیر از کتب اهل تسنن :
ابولولو بعد از سکونت در شهر مدینه به دین اسلام مشرف گردید .
و نیز متن زیر از متون تاریخی مخالفان به نحی تشکیک و تردید آنان در اثبات مجوسی بودن ابولولو را می رساند :
ضربه زدن ابولولو به عمر دلیل بر اسلام اوست .

 

 

 
نحوه انتقال ابولؤلؤ از ایران به مدینه :
ابولؤلؤ ابتدا در جنگ میان ایران و روم به اسارت رومیان و بعدها در جنگ بین مسلمانان و رومیان به اسارت مسلمانان و بعنوان اسیر جنگی در سهم مغیره بن شعبه که از دشمنان امیرالمومنین و از نزدیکان و ارادتمندان عمربن خطاب بوده است 
در آمده و از این به بعد مرحله دیگری از زندگی وی در مدینه النبی رقم می خورد .
نحوه آشنایی جناب ابولؤلؤ با حضرت امیرالمومنین :
یکی از محبین و دوستداران نزدیک امیرالمومنین شهید مظلوم جناب هرمزان  بوده است . که قبل از اسارت به دست مسلمانان فرمانروای سابق شوش و شوشتر بوده . همچنین وی بنا بر بعضی نقل ها پسر یزدگرد سوم پادشاه وقت ایران و برادر علیا مخدره حضرت شهربانو همسر حضرت سیدالشهداء حسین بن علی بوده است . که بعد از قتل عمر بدست ابولؤلؤ هرمزان را به خاطر دوستی نزدیک با ابولؤلؤشجاع الدین فیروز ابولولو کیست ؟ 
نام اصلی آن بزرگوار پیروز نهاوندی (فیروز نهاوندی) و کنیه اش ابولؤلؤ است به علت داشتن دختری بنام مروارید که اعراب به او (لؤلؤ) میگفتند و از این روی فیروز نهاوندی نزد اعراب به  ابولؤلؤ مشهور گردیده بود. اما هم اکنون نیز عرب ها او را ابولؤلؤ می خوانند . و لقبش شجاع الدین و یا در نزد بعضی بابا شجاع الدین معروف بوده است و این به سبب شجاعت منحصر به فرد وی درآن اقدام بزرگ بوده است . اصلیت وی ایرانی و زادگاهش شهر نهاوند بوده است .

 

 

 
اتهام مجوسیت و یا نصرانیت به ابولولو ؟
حضرت ابولؤلؤ قبل از تشرف به دین مبین اسلام ، همچون سایر ایرانیان آئینی مجوسی یا نصرانی داشته است .که نا گفته پیداست .
داشتن دین مسیحیت و یا زرتشتی قبل از اسلام که از ادیان الهی بودند برای کسی منقصت و عیب محسوب نمی گردد که اهل تسنن سعی نموده اند این نکته را بعنوان دین همیشگی آن بزرگوار اثبات نمایند و حال آنکه بزرگان و شیوخ و خلفای خودشان قبل از اسلام آوردن ظاهری کافر و بت پرست بوده اند . اتهام مجوسیت و یا نصرانیت و غیر این دو به جناب ابولولو از سوی اهل تسنن امری بسیار طبیعی است و این اتهان از سوی آنان منحصر به شخصیت وی نیست بلکه در خصوص حضرت ابوطالب پدر بزرگوار امیرالمومنین نیز اتهام کفر وارد کرده اند  و این چیزی نیست مگر عداوت و دشمنی آنان با حضرت امیرالمومنین و از این بالاتر از پیروان و اتباع آل امیه جای تعجب نخواهد بود وقتی در خصوص شخصیت منحصر به فرد عالم خلقت حضرت امیرالمومنین پس از شهادت آن حضرت در مسجد کوفه گفتند : 
مگر علی بن ابیطالب نماز می خوانده که او را در مسجد کشته اند ؟
پس دیگر در خصوص جناب ابولولو به عنوان یار و یاور خاص امیرالمومنین در وارد ساختن اینگونه اتهامات نسبت به وی جای تعجب نمی باشد . و این در حالی است که با وجود تمام این تلاش ها بر اثبات این اتهام همچنان میتوان از کتب غیر شیعه ادله و شواهد متقن و محکمی را در اثبات اسلام بلکه ایمان قوی وی یافت نمود از جمله متن زیر از کتب اهل تسنن :
ابولولو بعد از سکونت در شهر مدینه به دین اسلام مشرف گردید .
و نیز متن زیر از متون تاریخی مخالفان به نحی تشکیک و تردید آنان در اثبات مجوسی بودن ابولولو را می رساند :
ضربه زدن ابولؤلؤ به عمر دلیل بر اسلام اوست .

 

 

 
نحوه انتقال ابولؤلؤ از ایران به مدینه :
ابولولو ابتدا در جنگ میان ایران و روم به اسارت رومیان و بعدها در جنگ بین مسلمانان و رومیان به اسارت مسلمانان و بعنوان اسیر جنگی در سهم مغیره بن شعبه که از دشمنان امیرالمومنین و از نزدیکان و ارادتمندان عمربن خطاب بوده است 
در آمده و از این به بعد مرحله دیگری از زندگی وی در مدینه النبی رقم می خورد .
نحوه آشنایی جناب ابولولو با حضرت امیرالمومنین :
یکی از محبین و دوستداران نزدیک امیرالمومنین شهید مظلوم جناب هرمزان  بوده است . که قبل از اسارت به دست مسلمانان فرمانروای سابق شوش و شوشتر بوده . همچنین وی بنا بر بعضی نقل ها پسر یزدگرد سوم پادشاه وقت ایران و برادر علیا مخدره حضرت شهربانو همسر حضرت سیدالشهداء حسین بن علی بوده است . که بعد از قتل عمر بدست ابولؤلؤ هرمزان را به خاطر دوستی نزدیک با ابولؤلؤ به شهادت رسانده و پیکر او را قطعه قطعه نمودند . شهید هرمزان ایرانی و در جنگ بین مسلمانان و ایرانیان در منطقا اهواز به اسارت و هنگامی که او را نزد عمربن خطاب می برند ، وی اسلام را بر جناب هرمزان عرضه میکند امام هرمزان از پذیرفتن آن امتناع می ورزد . 
از این رو عمربن خطاب دستور میدهد تا گردن او را زنند که جناب هرمزان میگوید : شایسته نیست اسیر را در حال تشنگی بکشید . از این رو  برای او ظرف آبی می آورند . وی می پرسد : آیا تا زمانیکه آب را نیاشامیده ام در امانم ؟ عمر پاسخ مثبت می دهد و هرمزان نیز با زیرکی خاصی ظرف آب را به روی زمین میریزد و از خوردن آن امتناع می ورزد . تا به این طریق اجرای فرمان قتل را به خاطر امانی که از خلیفه گرفته بود ، به تاخیر اندازد و عمر که از منظور جناب هرمزان مطلع گردید مجددا دستور به قتل هرمزان حتی در حال تشنگی می دهد که در این بین وجود مقدس امیرالمومنین که در مجلس حاضر بوده اند در اعتراض به حکم عمر میفرمایند : کسی را که امان داده اید ، نباید بکشید . عمر از حضرت امیر سوال کرد : به نظر شما با چنین شخصی چگونه رفتار کنیم ؟
حضرت امیر فرمودند : حکم اسلام این است که فدیه و مبلغ یک غلام را به نفع بیت المال مسلمین بگیرید و او را بعنوان غلام به یکی از مسلمانان واگذارید .
حضرت فرمودند : من این مبلغ را می پردازم و او را قبول می کنم . و اینجا بود که جناب هرمزان با مشاهده این بزرگواری از حضرت امیر به دین مقدس اسلام تشرف یافت . و نیز از همان روز بغض و کینه عمر خطاب را به دل گرفت . حضرت نیز بعلت تشرف جناب هرمزان به اسلام ، وی را آزاد نمودند . 
و از آن به بعد جناب هرمزان خود را از ملازمان حضرت امیرالمومنین نمود و بیشتر اوقات خود را در مسجد و عباذت در آن به سر می برد . 
آزاد گردیدن شهید هرمزان توسط امیرالمومنین از اسارت و برقراری ارتباط نزدیک وی با امیرالمومنین و بغض و کینه ای که هرمزان به خاطر محکومیت ناحق به قتل از سوی عمربن خطاب به دل گرفته بود از سویی و از سوی دیگر ظلم و ستم هایی که از جانب مغیره بن شعبه که دشمنی خاصی با امیرالمومنین داشت و از دوستان نزدیک عمربن خطاب به شمار می رفت ، و شکایت های مکرری که حضرت ابولؤلؤ به خاطر ظلم و ستم های مغیره به نزد خلیفه ظاهری وقت یعنی عمربن خطاب ارائه نموده بود ولی هربار با اغماض و بی اعتنایی عمر روبرو می گردید که این باعث ایجاد بغض و کینه عمر که ادعای خلافن بر مبنای عدالت بر مسلمین را داشت در دل ابولؤلؤ گردیده بود . که موارد فوق میتواند برخی از زمینه های آشنایی و نزدیکی بین این دو یار امیرالمومنین را فراهم گدانیده باشد و آنان را در هدفی مشترک که قتل عمربن خطاب است همراه سازد .
و این نزدیکی بین جناب ابولؤلؤ و جناب هرمزان به حدی بوده است که به نقل تواریخ غیر شیعه بعد از ضربه خوردن بدست جناب ابولولو ، فرزند عمر بنام عبیدالله به محض شنیدن خبر ،این اقدام قتل عمر را به قطع یقین به جناب هرمزان نسبت داد .  فلذا فورا بعنوان قصاص جناب هرمزان را به شهادت رسانید . و پیکر او را قطعه قطعه نمود . و این در حالی بود که حضرت امیرالمومنین همواره بعد از آن واقعه خواهان خون به ناحق ریخته شده هرمزان بود . ولی عثمان خلیفه به ناحق بعد از عمر هرگز این حکم را اجرا نکرد . و زمانی که امیرالمومنین به خلافت ظاهری رسید ، عبیدالله فرزند عمر از ترس جان خود به شام گریخت و به معاویه پناهنده شد که نهایتا اراده الهی جلوه کرد و در جنگ صفین به دست آن حضرت به هلاکت رسید .

 

 

 
وضع مالیات سنگین بر اسیران و درخواست ساخت آسیاب بادی از سوی عمر : 
و نیز از همین جا ارتباط و علاقه جناب ابولولو به امیرالمومنین علت ظلم و ستمها و وضع خراج و مالیات سنگین از سوی مغیره بن شعبه  بر جناب ابولولو واضح می گردد که چیزی مطابق 3 تا 4 درهم در روز بوده است و او که توانایی پرداخت چنین مبلغی را نداشته است ، چندین بار بعنوان اعتراض و تظلم به عمربن خطاب مراجعه کرد . اما نه تنها جواب مثبت نشنید ، بلکه در آخرین بار وقتی عمر با اعتراض و شکایت جناب ابولولو مواجه شد در جواب گفت : این در حق تو که به حرفه آهنگری ، نجاری و... آشنایی داری چیز زیادی نیست . 
آنگاه وی از جناب ابولولو سوال کرد : شنیده ام تو از ایرانیان هنر آسیاب سازی آموخته ای که می تواند با نیروی باد به گردش درآید آیا می توانی برای ما نیز چنین آسیابی بسازی؟
و او در جواب پاسخ داد : برایت چنان آسیابی بسازم که تا روز قیامت از حرکت باز نایستد . یا به نقل دیگر اینگونه پاسخ داد : چنین آسیابی بسازم که آوازه اش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود . اینجا بود که این کلام و سخن ابولولو ، عمربن خطاب را به یاد تعبیر خوابی انداخت که مدت ها قبل دیده بود .
پرنده ای  قرمز با سه ضربه ی منقار به او ضربه میزند . که معبرین خواب اینگونه تعبیر کرده اند که به زودی  تو را مردی از عجم با سه ضربه خواهد کشت . از این رو عمر به محض شنیدن این جمله از جناب ابولولو درباره او چنین گفت : این غلام مرا تهدید به قتل کرد و اگر من بتوان کسی را ولو با تهمت ناروا به قتل برسانم آن کس او خواهد بود .
از آن روز به بعد که جناب ابولولو که ظلم فاحش و آشکار برخورد خود را که نمونه ای کوچک و ناچیز از آن ظلم روا رفته بر جامعه اسلام و مسلمین  و نیز بر شخصیت ممتاز در آن عصر و همه اعصار بعد از رسول گرامی اسلام یعنی امیرالمومنین را مشاهده می نمود که آنگونه حضرت را خانه نشین و بغض در گلو و خار در چشم ساخته و همواره راه صبر را پیشه نموده عزم خود را جزم نمود تا انتقام خشم فروخورده آن حضرت 
و انتقام همسرش حضرت صدیقه طاهره را بستاند .

 

 

 
نامه  ابولولو به عمربن خطاب :
کیاست و زیرکی ابولولو در اقدام خود به حدی بود که او مدتی قبل از مضروب نمودن عمر ضمن نامه ای به عمر به شکل سر پوشیده و بدون آنکه عمر غرض او را بفهمد حکم و سزای کسی را که نسبت به مولا و آقای خود جسارت و همسر او را مورد هتک و آزار و اذیت و فرزند او را به قتل برساند ، سوال نمود و اقدام آینده خود را مستند به حکم خود او ساخت .
ابولولو به عمر نامه نوشت که:  "جزای کسی که عصیان مولایش را نماید و ملک مولایش را غصب کند و همسر مولایش را مورد ضرب و شتم قرار دهد چیست ؟"
عمر نیز در پاسخ مکتوب داشت : "بدرستیکه قتل چنین کسی واجب است."

 

 

فلذا هنگامیکه ابولولو خود را به عمر رسانید تا او را به هلاکت برساند با استناد به مکتوبه او خطاب به او کرد و فرمود : چرا عصیان مولایت امیرالمومنین را نمودی ؟ چرا همسر او فاطمه را مورد ظلم خویش قرار دادی و فرزندش را سقط نمودی ؟
آنگاه در حالیکه او را لعن می نمود ، ضربه های پی در پی بر او وارد میکرد .

 

 

روز واقعه :
سرانجام ابولولو هنر و حرفه آهنگری خود را به خدمت گرفت و خنجری دو سر که قبضه آن در وسط قرار داشت ، تهیه نمود . تا اینکه بنابر قول صحیح و مشهور در نزد شیعه ، در سحرگاه روز دوشنبه 9 ربیع الاول سال 23 هجری در حالیکه عمربن خطاب تازیانه بدست در حال امر کردن نماز گزاران بود که صفوف خود را منظم نمایند ، خود را به وی رسانده و با سه ضربه کاری شکم خلیفه را تا خاصره او شکافت و در حالیکه عده ای از نزدیکان و اطرافیان عمربن خطاب قصد دستگیری و حمله به او را داشتند با زخمی کردن 13 نفر دیگر از آنان از محل حادثه گریخت . و عمر بعد از آنکه 3 روز در بستر افتاده بود در سن 60 سالگی به سوی جهنم بال گشایید و از دنیا رفت .

 

سرانجام ابولولو
بعد از گریختن جناب ابولولو از مکان وقوع واقعه در مسیر راه خود را به امیرالمومنین علی بن ابیطالب رسانیده و به محض مواجهه با حضرت که بر درب منزل نشسته بود ، این مطلب را میتوان استنباط نمود که علت انتظارر امیرالمومنین در آستانه منزل این بوده است که حضرت ظاهرا منتظر بازگشت ابولولو بوده اند .
و این بدان معنی است که حضرت در جریان امر قرار داشته اند و منتظر شنیدن خبر موفقیت آمیز او بوده اند . خبر اقدام خود را به حضرت می رساند و عرض می کند "
مولای من ! شکم آن شخص را پاره کردم . یعنی در حقیقت اشاره به همان نفرین حضرت زهرا می نماید که از خداوند خواسته بود که شکم عمر را پاره کند .
و حضرت با شنیدن این خبر به یاد مصائب بی بی دو عالم حضرت زهرا افتادند و ضمن بکاء و گریه شدیدی فرمودند : 
"ای کاش امروز دختر رسول خدا زنده می بودند و این خبر را می شنیدند ."
و حضرت بعد از آن به قدرت و اعجاز خود نامه ای برای قاضی کاشان مبتنی بر پناه دادن و تکریم وی و تزویج دختر خود به او ، آن جناب را بر مرکب مخصوص خود بنام دلدل نشاندند 
و او را به سرزمین شیعه نشین کاشان فرستادند .
و سپس امیرالمومنین که از تعقیب ماموران حکومت با خبر بودند ، از آن مکان قبلی که نشسته بودند برخاستند و جای دیگر نشستند و چون ماموران که در تعقیب جناب ابولولو بودن با حضرت مواجه شدند و از حضرت جویای ابولولو شدند که آیا او را ندیده اید ؟ و حضرت با فرمودن جمله ای به حقیقت آنان را گمراه نمودند و فرمودند :
" مادامی که در این مکان بوده ام او را ندیده ام ."
حضور ابولولو در کاشان و اقامت وی تا پایان حیات مبارکشان و اما درباره دوران اقامت و مدت زمان زندگی جناب ابولولو در شهر کاشان و سال وفات او و اینکه آیا او از فرزندان و یا نسلی منسوب به او باقی مانده است ؟ گرچه بعضی از اهالی آن منطقه به لقب ها و اسامی چون :
لؤلؤیی، شجاع الدینی و از این قبیل نامها منسوب می باشند اما اطلاع دقیقی در این زمینه برای ما یافت نگردید.
لکن با توجه به مطلبی که قبلا ذکر گردید که امیرالمومنین او را برای ادامه حیات و تشکیل زندگی به آن دیار فرستاد و در این خصوص به قاضی شهر کاشان توصیه و سفارشاتی فرمود و نیز با استفاده از متن زیر استفاده می گردد که وی با وجود پیگرد ها و تعقیب دستگاه حکومت آن زمان ، اما به اراده الهی تا پایان حیات خویش در این خطه از سرزمین شیعه نشین و محب اهل بیت که حتی یک روز سابقه کفر و بت پرستی و سنی گری نداشته می زیسته است . و سرانجام بنابر قول صحیح در کنار شیعیان کاشان جان به جان آفرین تسلیم کرد و در مکان فعلی مدفون گردیده است . در این خصوص به متن زیر توجه نمایید :
در کتاب مجالس المومنین گویند : "اهل کاشان را عقیده آن است که فیروز بعد از قتل عمر به کاشان آمده و ار خوف اعداء پنهان گشته ، اهالی کاشان نیز به واسطه علاقه به خاندان رسالت تعظیم و تکریمش کرده تا آنکه در آنجا وفات یافته و در خارج شهر مدفون گردیده است .به شهادت رسانده و پیکر او را قطعه قطعه نمودند . شهید هرمزان ایرانی و در جنگ بین مسلمانان و ایرانیان در منطقا اهواز به اسارت و هنگامی که او را نزد عمربن خطاب می برند ، وی اسلام را بر جناب هرمزان عرضه میکند امام هرمزان از پذیرفتن آن امتناع می ورزد . 
از این رو عمربن خطاب دستور میدهد تا گردن او را زنند که جناب هرمزان میگوید : شایسته نیست اسیر را در حال تشنگی بکشید . از این رو  برای او ظرف آبی می آورند . وی می پرسد : آیا تا زمانیکه آب را نیاشامیده ام در امانم ؟ عمر پاسخ مثبت می دهد و هرمزان نیز با زیرکی خاصی ظرف آب را به روی زمین میریزد و از خوردن آن امتناع می ورزد . تا به این طریق اجرای فرمان قتل را به خاطر امانی که از خلیفه گرفته بود ، به تاخیر اندازد و عمر که از منظور جناب هرمزان مطلع گردید مجددا دستور به قتل هرمزان حتی در حال تشنگی می دهد که در این بین وجود مقدس امیرالمومنین که در مجلس حاضر بوده اند در اعتراض به حکم عمر میفرمایند : کسی را که امان داده اید ، نباید بکشید . عمر از حضرت امیر سوال کرد : به نظر شما با چنین شخصی چگونه رفتار کنیم ؟
حضرت امیر فرمودند : حکم اسلام این است که فدیه و مبلغ یک غلام را به نفع بیت المال مسلمین بگیرید و او را بعنوان غلام به یکی از مسلمانان واگذارید .
حضرت فرمودند : من این مبلغ را می پردازم و او را قبول می کنم . و اینجا بود که جناب هرمزان با مشاهده این بزرگواری از حضرت امیر به دین مقدس اسلام تشرف یافت . و نیز از همان روز بغض و کینه عمر خطاب را به دل گرفت . حضرت نیز بعلت تشرف جناب هرمزان به اسلام ، وی را آزاد نمودند . 
و از آن به بعد جناب هرمزان خود را از ملازمان حضرت امیرالمومنین نمود و بیشتر اوقات خود را در مسجد و عباذت در آن به سر می برد . 
آزاد گردیدن شهید هرمزان توسط امیرالمومنین از اسارت و برقراری ارتباط نزدیک وی با امیرالمومنین و بغض و کینه ای که هرمزان به خاطر محکومیت ناحق به قتل از سوی عمربن خطاب به دل گرفته بود از سویی و از سوی دیگر ظلم و ستم هایی که از جانب مغیره بن شعبه که دشمنی خاصی با امیرالمومنین داشت و از دوستان نزدیک عمربن خطاب به شمار می رفت ، و شکایت های مکرری که حضرت ابولولو به خاطر ظلم و ستم های مغیره به نزد خلیفه ظاهری وقت یعنی عمربن خطاب ارائه نموده بود ولی هربار با اغماض و بی اعتنایی عمر روبرو می گردید که این باعث ایجاد بغض و کینه عمر که ادعای خلافن بر مبنای عدالت بر مسلمین را داشت در دل ابولولو گردیده بود . که موارد فوق میتواند برخی از زمینه های آشنایی و نزدیکی بین این دو یار امیرالمومنین را فراهم گدانیده باشد و آنان را در هدفی مشترک که قتل عمربن خطاب است همراه سازد .
و این نزدیکی بین جناب ابولولو و جناب هرمزان به حدی بوده است که به نقل تواریخ غیر شیعه بعد از ضربه خوردن بدست جناب ابولولو ، فرزند عمر بنام عبیدالله به محض شنیدن خبر ،این اقدام قتل عمر را به قطع یقین به جناب هرمزان نسبت داد .  فلذا فورا بعنوان قصاص جناب هرمزان را به شهادت رسانید . و پیکر او را قطعه قطعه نمود . و این در حالی بود که حضرت امیرالمومنین همواره بعد از آن واقعه خواهان خون به ناحق ریخته شده هرمزان بود . ولی عثمان خلیفه به ناحق بعد از عمر هرگز این حکم را اجرا نکرد . و زمانی که امیرالمومنین به خلافت ظاهری رسید ، عبیدالله فرزند عمر از ترس جان خود به شام گریخت و به معاویه پناهنده شد که نهایتا اراده الهی جلوه کرد و در جنگ صفین به دست آن حضرت به هلاکت رسید .

 

 

 
وضع مالیات سنگین بر اسیران و درخواست ساخت آسیاب بادی از سوی عمر : 
و نیز از همین جا ارتباط و علاقه جناب ابولولو به امیرالمومنین علت ظلم و ستمها و وضع خراج و مالیات سنگین از سوی مغیره بن شعبه  بر جناب ابولولو واضح می گردد که چیزی مطابق 3 تا 4 درهم در روز بوده است و او که توانایی پرداخت چنین مبلغی را نداشته است ، چندین بار بعنوان اعتراض و تظلم به عمربن خطاب مراجعه کرد . اما نه تنها جواب مثبت نشنید ، بلکه در آخرین بار وقتی عمر با اعتراض و شکایت جناب ابولولو مواجه شد در جواب گفت : این در حق تو که به حرفه آهنگری ، نجاری و... آشنایی داری چیز زیادی نیست . 
آنگاه وی از جناب ابولولو سوال کرد : شنیده ام تو از ایرانیان هنر آسیاب سازی آموخته ای که می تواند با نیروی باد به گردش درآید آیا می توانی برای ما نیز چنین آسیابی بسازی؟
و او در جواب پاسخ داد : برایت چنان آسیابی بسازم که تا روز قیامت از حرکت باز نایستد . یا به نقل دیگر اینگونه پاسخ داد : چنین آسیابی بسازم که آوازه اش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود . اینجا بود که این کلام و سخن ابولولو ، عمربن خطاب را به یاد تعبیر خوابی انداخت که مدت ها قبل دیده بود .
پرنده ای  قرمز با سه ضربه ی منقار به او ضربه میزند . که معبرین خواب اینگونه تعبیر کرده اند که به زودی  تو را مردی از عجم با سه ضربه خواهد کشت . از این رو عمر به محض شنیدن این جمله از جناب ابولولو درباره او چنین گفت : این غلام مرا تهدید به قتل کرد و اگر من بتوان کسی را ولو با تهمت ناروا به قتل برسانم آن کس او خواهد بود .
از آن روز به بعد که جناب ابولولو که ظلم فاحش و آشکار برخورد خود را که نمونه ای کوچک و ناچیز از آن ظلم روا رفته بر جامعه اسلام و مسلمین  و نیز بر شخصیت ممتاز در آن عصر و همه اعصار بعد از رسول گرامی اسلام یعنی امیرالمومنین را مشاهده می نمود که آنگونه حضرت را خانه نشین و بغض در گلو و خار در چشم ساخته و همواره راه صبر را پیشه نموده عزم خود را جزم نمود تا انتقام خشم فروخورده آن حضرت 
و انتقام همسرش حضرت صدیقه طاهره را بستاند .

 

 

 
نامه  ابولولو به عمربن خطاب :
کیاست و زیرکی ابولولو در اقدام خود به حدی بود که او مدتی قبل از مضروب نمودن عمر ضمن نامه ای به عمر به شکل سر پوشیده و بدون آنکه عمر غرض او را بفهمد حکم و سزای کسی را که نسبت به مولا و آقای خود جسارت و همسر او را مورد هتک و آزار و اذیت و فرزند او را به قتل برساند ، سوال نمود و اقدام آینده خود را مستند به حکم خود او ساخت .
ابولولو به عمر نامه نوشت که:  "جزای کسی که عصیان مولایش را نماید و ملک مولایش را غصب کند و همسر مولایش را مورد ضرب و شتم قرار دهد چیست ؟"
عمر نیز در پاسخ مکتوب داشت : "بدرستیکه قتل چنین کسی واجب است."

 

 

فلذا هنگامیکه ابولولو خود را به عمر رسانید تا او را به هلاکت برساند با استناد به مکتوبه او خطاب به او کرد و فرمود : چرا عصیان مولایت امیرالمومنین را نمودی ؟ چرا همسر او فاطمه را مورد ظلم خویش قرار دادی و فرزندش را سقط نمودی ؟
آنگاه در حالیکه او را لعن می نمود ، ضربه های پی در پی بر او وارد میکرد .

 

 

روز واقعه :
سرانجام ابولولو هنر و حرفه آهنگری خود را به خدمت گرفت و خنجری دو سر که قبضه آن در وسط قرار داشت ، تهیه نمود . تا اینکه بنابر قول صحیح و مشهور در نزد شیعه ، در سحرگاه روز دوشنبه 9 ربیع الاول سال 23 هجری در حالیکه عمربن خطاب تازیانه بدست در حال امر کردن نماز گزاران بود که صفوف خود را منظم نمایند ، خود را به وی رسانده و با سه ضربه کاری شکم خلیفه را تا خاصره او شکافت و در حالیکه عده ای از نزدیکان و اطرافیان عمربن خطاب قصد دستگیری و حمله به او را داشتند با زخمی کردن 13 نفر دیگر از آنان از محل حادثه گریخت . و عمر بعد از آنکه 3 روز در بستر افتاده بود در سن 60 سالگی به سوی جهنم بال گشایید و از دنیا رفت .

 

سرانجام ابولولو
بعد از گریختن جناب ابولولو از مکان وقوع واقعه در مسیر راه خود را به امیرالمومنین علی بن ابیطالب رسانیده و به محض مواجهه با حضرت که بر درب منزل نشسته بود ، این مطلب را میتوان استنباط نمود که علت انتظارر امیرالمومنین در آستانه منزل این بوده است که حضرت ظاهرا منتظر بازگشت ابولولو بوده اند .
و این بدان معنی است که حضرت در جریان امر قرار داشته اند و منتظر شنیدن خبر موفقیت آمیز او بوده اند . خبر اقدام خود را به حضرت می رساند و عرض می کند "
مولای من ! شکم آن شخص را پاره کردم . یعنی در حقیقت اشاره به همان نفرین حضرت زهرا می نماید که از خداوند خواسته بود که شکم عمر را پاره کند .
و حضرت با شنیدن این خبر به یاد مصائب بی بی دو عالم حضرت زهرا افتادند و ضمن بکاء و گریه شدیدی فرمودند : 
"ای کاش امروز دختر رسول خدا زنده می بودند و این خبر را می شنیدند ."
و حضرت بعد از آن به قدرت و اعجاز خود نامه ای برای قاضی کاشان مبتنی بر پناه دادن و تکریم وی و تزویج دختر خود به او ، آن جناب را بر مرکب مخصوص خود بنام دلدل نشاندند 
و او را به سرزمین شیعه نشین کاشان فرستادند .
و سپس امیرالمومنین که از تعقیب ماموران حکومت با خبر بودند ، از آن مکان قبلی که نشسته بودند برخاستند و جای دیگر نشستند و چون ماموران که در تعقیب جناب ابولولو بودن با حضرت مواجه شدند و از حضرت جویای ابولولو شدند که آیا او را ندیده اید ؟ و حضرت با فرمودن جمله ای به حقیقت آنان را گمراه نمودند و فرمودند :
" مادامی که در این مکان بوده ام او را ندیده ام ."
حضور ابولولو در کاشان و اقامت وی تا پایان حیات مبارکشان و اما درباره دوران اقامت و مدت زمان زندگی جناب ابولولو در شهر کاشان و سال وفات او و اینکه آیا او از فرزندان و یا نسلی منسوب به او باقی مانده است ؟ گرچه بعضی از اهالی آن منطقه به لقب ها و اسامی چون :
لؤلؤیی، شجاع الدینی و از این قبیل نامها منسوب می باشند اما اطلاع دقیقی در این زمینه برای ما یافت نگردید.
لکن با توجه به مطلبی که قبلا ذکر گردید که امیرالمومنین او را برای ادامه حیات و تشکیل زندگی به آن دیار فرستاد و در این خصوص به قاضی شهر کاشان توصیه و سفارشاتی فرمود و نیز با استفاده از متن زیر استفاده می گردد که وی با وجود پیگرد ها و تعقیب دستگاه حکومت آن زمان ، اما به اراده الهی تا پایان حیات خویش در این خطه از سرزمین شیعه نشین و محب اهل بیت که حتی یک روز سابقه کفر و بت پرستی و سنی گری نداشته می زیسته است . و سرانجام بنابر قول صحیح در کنار شیعیان کاشان جان به جان آفرین تسلیم کرد و در مکان فعلی مدفون گردیده است . در این خصوص به متن زیر توجه نمایید :
در کتاب مجالس المومنین گویند : "اهل کاشان را عقیده آن است که فیروز بعد از قتل عمر به کاشان آمده و ار خوف اعداء پنهان گشته ، اهالی کاشان نیز به واسطه علاقه به خاندان رسالت تعظیم و تکریمش کرده تا آنکه در آنجا وفات یافته و در خارج شهر مدفون گردیده است .

                      

زندگي نامه حضرت أيوب (عليه السلام)

زندگی نامه ی حضرت ایوب

حضرت ایّوب(ع) پیامبری صبور و مهربان

i ایّوب(ع) مردی خوش سیما، خوش خو، پرهیزگار، نیکوکار، مهربان و بخشنده بود. خداوند او را به پیامبری برگزید. وی مردم را به سوی خداوند فرا خواند، ولی بیش از چند نفر به او ایمان نیاوردند.* حضرت ايوب(ع) مردى از روم بود. او پسر اموس یا افرص ، پسر دارح، پسر روم، پسر عيص، پسر اسحاق، پسر ابراهيم (ع) بود. او از نوادگان حضرت اسحق(ع) و نوه حضرت ابراهیم(ع) است. مادرش دختر حضرت لوط(ع) بود. همسرش "رحیمه" دختر افرایم فرزند حضرت یوسف(ع) بود. حضرت ايّوب(ع) صاحب چندين سر زمين از بلاد شام بود و نيز صاحب انواع گلّه از قبيل شتر و گاو و اسب و گوسفند و .... بود. او فردى نيكوكار و متّقى و مهربان بود. همواره از شيطان و وسوسه هاي او پرهيز مى‏كرد.

* به حضرت ايّوب(ع) فقط 3نفر ايمان آوردند: فردى از اهل يمن به نام(يفن) و دو مرد از سر زمين خودش به نام (بلاد) و (صافن).


حضرت ایوب(ع) و شیطان

حضرت ایوب(ع) دارایی بسیار و فرزندان زیادی داشت. شیطان بر سپاس گزاری او رشک و حسد برد. شکر گزاری آن حضرت(ع) را نتیجه رفاه و نعمت زیاد خدا بر او قلم داد می کرد. شیطان می گفت؛ سپاس گزاری ایوب(ع) به دلیل سلامتی و دارایی فراوان اوست. خداوند نخست ایوب(ع) را به از دست دادن اموال و آن گاه به مصیبت های جسمی و بیماری گوناگون آزمود، ولی ایوب(ع) هم چنان صابر، شکیبا و سپاس گزار ماند. در باره چگونگی و مصائب حضرت ایوب(ع) سخن‌های ناروا و افسانه‌های زیادی گفته اند که از ساحت قدس آن پیامبر الهی بسیار دور است.


نا امیدی شیطان

شیطان وقتی از فریفتن ایوب(ع) ناامید شد، بر آن شد تا همسر ایوب را همانند حواء بفریبد تا از این راه بر حضرت ایوب(ع) دست یابد. پس از این ماجرا بود که حضرت ایوب(ع) با دلی سرشار از عشق و شور معنوی، پروردگار خود را خواند و گفت: « ... خدایا به سختی و رنج گرفتار آمدم. جز تو فریادرسی ندارم.» خداوند دعای ایوب(ع) را پذیرفت. بیماری هایش را درمان بخشید. آن چه را از دست داده بود به وی بازگردانید.


حضرت ایوب(ع) کشاورز و دامپروری نمونه

حضرت ایوب(ع) بـا پرداختن به کشاورزی و دامپروری، ثروت زیادی به دست آورد. زندگی اش سر شار از نـعمت هـای الـهی گردید. او هـمواره شـکر گزار خدا بود. ابـلیس بـه او حـسد بـرد. به خـدا عـرض کرد؛ اگر ایوب این همه شکر می کند، به خـاطر نعمت هایی است که بر او ارزانی داشته ای. مرا بـر او مسلّط کن، تا معلوم شود که مطلب همین است یا نه!.
خداوند بـرای این که زندگی حضرت ایوب(ع) سندی بـرای رهروان حقّ گردد، ابـلیس اجازه یافت. ابـلیس پس از آن، دام ها، باغ ها، زراعت ها، اموال، خانه و فرزندان ایوب(ع) را نابود کرد. او چند همسر داشت، همه ی آن ها یکی پس از دیگری بر اثر بی صبری، او را تنها گذاشته و رفتند، تنها یکی از همسرانش به نـام "رحمه" ماند. حضرت ایـوب(ع) در بـرابر تمام این حوادث بسیار ناخوشایند، سـنگین و پر رنج، استقامت نمود و هـم چنان به شـکر الـهی ادامه داد. خداوند در بـرابر آن حوادث دشوار بر درجات مقام شکر حضرت ایوب(ع) می افزود.

راز و نیاز حضرت ایوب(ع)

در بـرابر این حوادث رنج آور حضرت ایوب(ع) سر بر سجده نهاد. چنین با خدا راز و نیاز کرد: ... پـروردگارا، تو به من نـعمت دادی، از من بـاز پس گرفتی، ای آفریننده ی شب و روز، برهنه به دنیا آمدم، برهنه به سوی تو می آیم، بـنا بر این هر چه برای من بخواهی، خشنودم.
پس از آن همه گرفتاری، حضرت ایوب(ع) این بـار به پـا درد شدیدی مبتلا شد. ساق پایش زخم گردید. دیگر قدرت حرکت نـداشت. 17سال با ایـن وضع گذراند، ولـی هم چنان مثل کوهی استوار، به شکر گذاری ادامه داد. او نـه در نهان و نه آشکار، نه در دل و نه در زبان و عمل، هرگز اظهار کوچک ترین نـارضایتی نکرد. همه ی همسر آن حضرت(ع)، او را تنها گذاشتند و رفتند. تنها همسرش هم کـاسه ی صـبرش پس از مدّتی لب ریز شد. او هم ایـوب را تـنها گذاشت. حضرت ایوب(ع) تنها شد. در بیابان بـا آن همه بلا و درد، هم چنان صبر و استقامت و شکر می نمود. زمانی رسید که در کنار خود هیچ گونه غذا و آب ندید. بسیار گرسنه و تشنه شده بود. بـه سجده افتاد. بـا کمال ادب بـه خدا عرض کرد: ... پروردگارا، بـد حالی و مشکلات بـه من روی آوردهاست. تـو مهربان ترین مـهربانان هستی.*

* انبياء /84؛ رَبَّ اِنَّـی مَسّنِیََّ الضُّر ِوَ اَنـتَ اَرحَمُ الرّاحِمِین.

مستجات شدن دعـای حضرت ایـوب(ع)

دعـای حضرت ایـوب(ع) بـه استجابت رسید. بـلا ها رفع شد. نـعمت های الهی، جای گزین بـلاها گردید. بـا استقامت و شکر حضرت ایوب(ع) آب رفته بـه جوی خود بازگشت. بـر اثـر صبر، چهره ی درخشان ظفر نمایان گردید. آری!... این است نتیجه ی درخشان صبر و استقامت که پایه ی شکر و وصول بـه مقام رضاست.



علّت كينه ابلیس نسبت به حضرت ايّوب(ع)

خداوند از حضرت ایوب(ع) به نيكى ياد كرد. حضرت ايّوب(ع) را ستايش نمود. ابليس شنيد. خیلی نا رحت شد. به حسد و كينه شدیدی دچار گشت. به خداوند عرضه داشت: خدايا به كار بنده‏ات ايّوب نظر كن. مى‏بينى؛ او بنده‏ايست كه چون به او نعمت داده‏اى، شكر تو را مى‏گويد. از آن جا كه به او صحّت و عافيت داده‏اى، حمد و سپاس تو را بر زبان مى‏راند، امّا هرگز او را با سختى و بلا امتحان نكرده‏اى. من ضامن هستم، اگر او را دچار بلا و مصيبت كنى، كافر شده و تو را فراموش مى‏كند.
خداى متعال فرمود: تو آزادى كه بر مال او مسلّط شوى. آن دشمن خدا به سرعت همه بچه شياطين را جمع كرد و گفت: هر قدرتى داريد به كار ببنديد و مال ايّوب را نابود كنيد. خداوند مرا بر مال او مسلّط نمود.
يکى از شياطين گفت: من قدرتى دارم كه وقتى اراده كنم، درختان را به آتش مى‏كشم، هر چيزى كه به آن نزديك شود مى‏سوزانم.
ابليس گفت: به نزد شترهاى ايّوب و چوپان او برو. همه آن ها را يكى يكى به‏ آتش بكش و چوپانش را هم هلاك كن.
سپس خودش به صورت آن چوپان در آمد. به نزد ايّوب رفت. او را در محراب عبادت مشغول نماز ديد. گفت: اى ايّوب، مى‏دانى خدايى كه او را عبادت مى‏كنى، با شتران تو و چوپانت چه كرده است؟!. ايّوب گفت: اموالم متعلّق به خدا بود كه به من امانت داده بود. او از من به حفظ يا هلاك آن ها سزاوارتر است. من همواره خود و مالم را در نابودى مى‏دانم.
ابليس گفت: پروردگارت با آتشى همه آن ها را نابود كرد.
مردم از اين کار مات و مبهوت شدند. يكى ‏گفت: ايّوب خدايى ندارد. ديگرى گفت: اگر معبود ايّوب قدرتى داشت، مانع از هلاك شترانش مى‏شد. يكى ديگر مى‏گفت: اين مسأله‏اى باعث مى‏شود دشمنان ايّوب شادمان شده و او را شماتت كنند و دوستان او اندوهگين شوند.
حضرت ايّوب گفت: سپاس خدا را. او بود كه آن ها را بخشید. اکنون آن ها را از من گرفت. من از شكم مادرم عريان متولّد شدم و عريان هم به خاك باز مى‏گردم و به سوى او محشور مى‏شوم. درست نيست، وقتى خدا امانتى به تو مى‏دهد شادمان شوى، وقتى آن را پس مى‏گيرد، ناراحت شوى. خدا به تو و آن چه به تو بخشيده، سزاوارتر است
ابليس نا اميدانه گفت: كدام يك از شما قدرت بيشتری داريد؟!.
شيطانى گفت: من صدايى ايجاد مى‏كنم، هر که آن را بشنود مى میرد.
ابليس او را به سوی گوسفندان حضرت ايّوب(ع) فرستاد. همه را نابود كرد. خودش به صورت چوپان گوسفندان در آمد. به سراغ ايّوب رفت. همان حرف ها را تكرار كرد. از ايّوب همان جواب را شنيد.
دو باره با نا اميدی از يارانش كمك خواست. اين بار يكى گفت: من باد تندى ايجاد می كنم كه همه چيز را نابود سازد. او به سراغ كشت و زرع و خانه حضرت ايّوب(ع) رفت. همه را با خاك يكسان كرد. ابليس به صورت دهقان مزرعه به نزد حضرت ايّوب(ع) رفت. همان حرف ها را تكرار كرد. حضرت ايّوب(ع) همان پاسخ را به او داد. حضرت ايّوب(ع) خدا را شكر و سپاس مى‏گفت.
ابليس به خشم آمد. ديد به هيچ وجه نمى‏تواند از دست حضرت ايّوب(ع) خلاص شود. گفت: خدايا ايّوب اين نعمت‏ها را در برابر سلامتى خود و خانواده‏اش ناچيز مى‏شمارد. مرا بر فرزندان او مسلّط ساز. مرگ فرزند مصيبت بزرگيست. هيچ مردى طاقت تحمّل آن را ندارد.
ابليس بر فرزندان او مسلّط شد.به سراغ فرزندان حضرت ايّوب(ع) رفت. با زلزله سقف خانه اش را بر سر همه ويران نمود. آن ها مردند. به صورت مردى خون آلود به سراغ حضرت ايّوب(ع) رفت. گفت: ... اگر مى‏ديدى كه چه طور فرزندانت تكه تكه شدند، خون از سر و رویشان جارى شده و قلبت تكّه تكّه گردیده ... . ابلیس به اين سخنان ادامه می داد.

شادی ابلیس

حضرت ايّوب(ع) مشتى خاك بر گرفت. آن را بر سر خود پاشيد. ابليس شاد و مسرور شد. حضرت ايّوب(ع) به خود آمد. وبراى اين بى‏تابى استغفار توبه نمود. ملائكه بلافاصله توبه او را دادند. ابليس اين بار هم نا اميد شد. گفت: خدايا مرا بر بدن او مسلّط ساز. اگر بيمار شود،كفر مى‏ورزد.
خداوند او را بر جسم حضرت ايّوب(ع) مسلّط كرد، مگر زبان، قلب و عقل وى، تا او مایه امید مؤمنان باشد که در مصيبت ها مأيوس نشده، صبر نمایند. حضرت ايّوب(ع) در حال سجده بود. جسم او از درون مشتعل شد. زخمى سراسرى در آن بوجود آمد. خارش و سوزش بسيار داشت. زخم عفونت كرد. در خارج شهر برايش سايبانى تهيّه كردند. مردم او را ترك نمودند. فقط همسرش "رحيمه" دختر افرائيم، پسر حضرت يوسف(ع) و سه تن پيرو او در پیش حضرت ايّوب(ع) ماندند.


شکایت حضرت ايّوب(ع)

مردم او را سرزنش می کردند. ايّوب گفت: ملامت شما، از مصيبتى كه به من رسيده دشوارتر است. به درگاه الهى عرضه داشت: پروردگارا براى چه مرا آفريدى؟!. اى كاش مى‏دانستم مرتكب چه عملى شده‏ام كه كرامت خود را از من باز گردانده‏اى. اى كاش مرا مى‏ميراندى و به پدرانم ملحق مى‏شدم. مرگ برايم محبوب تر است. به مرگ، بيش از نیاز یک غريب به منزل، یک مسكين به آرامش و یک يتيم به سر پرست، نياز دارم. پروردگارا ... من بنده بى‏مقدار تو هستم. اگر نيكى كنى منّت سزاوار توست. اگر عقوبت نمايى، کیفر بنده‏ات به دست توست. مرا در مقابل بلايى قرار دادى كه اگر بر كوه نازل مى‏شد، از تحمّل آن درمانده مى‏ گردید. چگونه با اين همه ضعف من آن را تحمّل كنم؟!. خداوندا ... انگشتانم قدرتی ندارند. براى برداشتن لقمه‏اى در زحمت هستم. مژگانم فرو ريخته، گويا سوخته‏اند. چشمانم از حدقه بيرون آمده است. گوشت بدنم ‏ريخته است. زبانم ورم کرده و دهانم را پر نموده، به طورى كه نمى‏توانم لقمه‏اى ببلعم. لبهايم تحليل رفته، به طورى كه لب پائينى به چانه و لب بالايى به بينى رسيده است. همه مرا ملامت مى‏كنند. فرزندانم همگى از دنیا رفتند. اگر يكى از ايشان زنده بود به من كمك مى‏كرد و مرا در تحمّل مصيبت يارى مى‏نمود. همه آشنايان و دوستان با من قطع رابطه كرده‏اند. اگر ... .


وقتی حضرت ايّوب(ع) پای بر زمین کوبید.

حضرت ايّوب(ع) وقتى خدا را با اين سخنان خواند، ابرى بر فراز سرش قرار گرفت. از آن ندا داده شد: اى ايّوب خداوند عزّ و جلّ مى‏گويد: ... هر آينه من به تو نزديك ترم. برخيز و حجّت خود را عرضه كن. در مقام استدلال بر آی!. آیا با اين ضعف مى‏خواهى با من مجادله نمايى؟!.
آن روز كه من آسمان و زمين را خلق مى‏كردم كجا بودى؟!.
آيا مى‏دانى امتداد اطراف آسمان و زمين آن ها تا كجاست؟!
آيا در اثر عبادت های تو، آسمان و زمين بر افراشته مانده است؟!.
آیا تو در آن روز كه من ستارگان و مدار آن ها را می آفريدم كجا بودى؟!.
آيا تو كوه ها را بر افراشته‏اى؟!.
آيا روز و شب را تو پديد آورده‏اى؟!.
آيا تو موج هاى دريا را رام مى‏كنى؟!.
آيا بادها را تو به جنبش در مى‏آورى؟!.
آیا به حكم تو آب در روى زمين جريان مى‏يابد؟!.
و ....

حضرت ايّوب (ع) گفت: من هرگز چنين قدرتى ندارم. اى كاش زمين دهان مى‏گشود، مرا مى‏بلعيد و من چيزى نمى‏گفتم كه پروردگارم را ناخشنود سازم. خدايا من تو را و قدرت نامحدودت تو را مى‏شناسم. خدايا مى‏دانم كه خير خواه من هستى و تو يگانه مدبّر عالم وجودى. تكلّم يا سكوت من براى جلب رحمت توست. مرا ببخش. كلمه‏اى بود كه بر زبانم لغزيد. هرگز آن را تكرار نمى‏كنم. دستم را بر دهان خود می نهم. زبانم را می گزم. بر صورت خود خاك می پاشم. مرا بيامرز. از اين كه چيزى بر زبان راندم كه مورد رضايت تو نبود توبه می کنم. هرگز آن را اعاده نمى‏كنم.

خداى متعال فرمود: اى ايّوب علم من در باره تو نفوذ دارد. رحمت من بر غضبم پيشى گرفته است. وقتى خطا كنى من تو را مى‏آمرزم. بدان كه خانواده و اموالت را دو چندان به تو باز مى‏گردانم. تو را عافيت و سلامتی مى‏دهم تا عبرتى براى اهل مصيبت و حجّتى بر صابران باشى. ... با پاى خود به زمين بكوب. هم اينك اين چشمه ایى ‏سرد و آشاميدنى است.*

* سوره ص، آيه 42. ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ

وقتی حضرت ايّوب(ع) خندید.

حضرت ايّوب(ع) با پايش به زمين ضربه زد. چشمه‏اى جوشيد. با آب چشمه غسل نمود. از همه دردها شفا یافت. از آب بيرون آمد. كنار چشمه نشست. همسرش آمد. حضرت ايّوب(ع) را نيافت. دنبال او به جست و جو پرداخت. سرگشته و حيران بود. نمی دانست چه بلايى بر سر حضرت ايّوب(ع) آمده است. دو باره به سراغ ايّوب(ع) رفت. بدون آن كه او را بشناسد. گفت: اى بنده خدا، آيا مى‏دانى مرد مريضى كه اين جا بود كجا رفته است ؟!.
ايّوب گفت: آيا اگر او را ببينى مى‏شناسى ؟!.
رحيمه گفت: چطور نشناسم ؟!.
حضرت ايّوب(ع) تبسّم كرد، خندید و گفت: من ايّوب هستم. رحيمه همسرش را از خنده‏اش شناخت.

منابع:

اعلام قرآن، ‌خزائلی
تفسیر نمونه، ‌ج13، ص479
قصص الانبیاء، رسول محلّاتی.
قصص قرآن، فاطمه مشايخ‏، انتشارات فرحان‏، تهران‏، 1381ش‏، چاپ اول، ص 306

زندگي نامه حضرت إسحاق (عليه السلام)

حضرت اسحاق
حضرت اسحاق(ع) از جمله پیامبران مرسل الهى است که از «پدرى همچون ابراهیم خلیل(ع) و مادرى همچون ساره» در منطقه فلسطین فعلى به دنیا آمد و در همانجا مى زیست. وى جد بنى اسرائیل است که حضرت جبرئیل(ع) به او بشارت داد که از نسل او، هزار پیامبر بوجود خواهند آمد، که از جمله آنها حضرت موسى(ع) بود. تولد ایشان چند سال بعد از تولد حضرت اسماعیل(ع) رخ داد،. در بعضى از روایات گفته اند پنج سال بعد از اسماعیل(ع) متولد شد. و نیزگفته اند تولد اسماعیل در 90 سالگى ابراهیم(ع) و تولد اسحاق در 120 سالگى(ع) بوده بنابراین 30 سال اختلاف سن داشته اند و اسحاق کوچکتر از اسماعیل بوده است. در هفتمین روز تولدش او را ختنه نمودند. چهره و سیماى وى مانند مادرش ساره بسیار خوش منظر و زیبا بود. به هنگام تولد اسحاق، پدرش یکصد و بیست و مادرش نود سال، سن داشتند.

اصل و نسب حضرت اسحاق(ع)
در روایات، اسحاق پنج سال کوچک تر از اسماعیل و محل ولادتش شام است. مادرش ساره همسر رسمى ابراهیم و دختر خاله آن حضرت است. داستان بشارت ولادت اسحاق که به وسیله فرشتگان الهى به ساره و ابراهیم داده شد، در چند جاى قرآن ذکر شده است: سوره هاى هود، حجر و ذاریات؛ البته در سوره عنکبوت نیز اشاره اى بدان شده است. و در سوره حجر و ذاریات نیز اسحاق ذکر نشده و تنها نام بشارت به ابراهیم یا بشارت به آمدن فرزندى دانا براى آن حضرت ذکر شده. و از این رو درباره فرزندى که خداوند به آمدنش بشارت داده، اختلاف است و در بعضى روایات، بشارت به آمدن اسماعیل ذکر شده، از این رو برخى گفته اند که این بشارت چندبار اتفاق افتاده است: یک بار به اسماعیل و بار دیگر به اسحاق و شاید سبب آن (چنان که در برخى از روایات هست ) این بوده که خداى تعالى مى خواست این بشارت را ضمن خبرنابودى قوم لوط به ابراهیم بدهد تا تسلیتى براى او باشد، زیرا خبر نابودى ایشان براى ابراهیم خبر ناگوارى بود. به هر حال در خصوص این موضوع، شش آیه در قرآن آمده است. در دو آیه خداوند، ابراهیم(ع) و همسرش ساره را به فرزند پسرى بنام اسحاق بشارت مى دهد. سپس در سه آیه مى فرماید: ما اسحاق را به ابراهیم هدیه کردیم، و در پایان شکر و سپاسگزارى حضرت ابراهیم(ع) را بر نعمت فرزند ذکر نموده است.

ابتداء آیاتى که به ابراهیم(ع) و همسرش بشارت فرزند داده اند:
1 - بشارت به ابراهیم
خداوند می فرماید: « و بشرناه باسحاق» (صافات / 112) ترجمه: و ما او (ابراهیم) را به اسحاق بشارت دادیم. چنانکه از کلمه «بشرناه» مشخص است، با ضمیر «ه» اشاره مى فرماید، بشارت دادیم او را بدون اینکه به نام «او» تصریح نماید. لکن با توجه به آیات قبل که صریحا نام حضرت ابراهیم(ع) را برده است مفسرین مکرم، بدون هیچ تردیدى مقصود از ضمیر «ه» را حضرت ابراهیم(ع) دانسته اند. بنابراین آیه شریفه متضمن بشارت به ولادت اسحاق(ع) است بر حضرت ابراهیم(ع). دو مرتبه از سوى خداوند به حضرت ابراهیم(ع) بشارت به فرزند داده شد. یکى بشارت به اسماعیل(ع) و دوم بشارت به اسحاق(ع). در روایت است که راوى از امام صادق(ع) پرسید: بین دو بشارتى که به ابراهیم(ع) داده شد چند سال فاصله بود؟ حضرت فرمود: بین این دو بشارت پنج سال فاصله شد.

2- بشارت تولد اسحاق به ساره
خداوند می فرماید: « وامرأته قائمة فضحکت فبشرناها باسحاق» (هود/ 71) ترجمه: و همسر او (ابراهیم(ع)) ایستاده بود، (ازخوشحالى) خندید (یا، ایستاده بود پس حیض شد) پس او را به اسحاق بشارت دادیم. آیه شریفه متضمن بشارت ولادت حضرت اسحاق(ع) بر ساره همسر ابراهیم(ع) است، که بنابر یک معنا در جمله «فضحکت»، همراه با بشارت لفظى، در عمل هم پیش درآمد و پیش زمینه فرزنددار شدن به ساره داده شد، تا وى به راحتى باور کند، و امیدوار به باردار شدن خود بشود. کلمه «ضحکت» از ماده «ضحک» به فتحه ضا، بمعناى حیض شدن زنان است مؤید این معنا، حرف «فا» بر سر «فبشرناه» است که بشارت، متفرع بر «فضحکت» شده است و معنایش اینچنین است: «به مجرد اینکه حیض شد ما او را به اسحاق بشارت دادیم، و این حیض شدن نشانه اى بود بر اینکه همسر ابراهیم(ع) زودتر بشارت را باور کند و بپذیرد. و خود این حالت (حیض شدن) معجزه اى بود که دل او را آماده مى کرد به اینکه به راستى و درستى بشارت فرشتگان اذعان پیدا کند. این نظر ما بود ولى بیشتر مفسرین کلمه «فضحکت» را به کسره ضاء و به معناى خنده گرفته اند، آنگاه اختلاف کرده اند بر اینکه، آوردن این کلمه چه دخالتى در مطلب داشته و علت خنده ساره چه بوده؟ و توجیهاتى بر علت خنده ساره کرده اند. در سوره هود داستان بشارت به ولادت اسحاق با تفصیل بیشترى ذکر شده که ترجمه آن چنین است: و همانا فرستادگان ما با نوید نزد ابراهیم آمدند و بدو سلام گفتند و او هم سلام گفت و طولى نکشید که گوساله بریانى (براى پذیرایى آنان ) آورد، و چون دید که دستشان به سوى آن دراز نمى شود آن ها را ناآشنا شمرد و ترسى در دلش جاى گرفت، فرستادگان بدو گفتند: نترس که به سوى قوم لوط فرستاده شده ایم، زنش (در آن حال ) ایستاده بود و بخندید، ما(به وسیله همان فرستادگان )آن زن را به اسحاق واز پى او با یعقوب مژده دادیم، زن با تعجب گفت: واى بر من چگونه خواهم زایید با آن که پیرزنى هستم و این شوهرم نیز مردى پیروفرتوت است براستى که این داستان شگفت انگیزى است، بدو گفتند: از کار خدا تعجب مى کنى که رحمت و برکت هاى او بر شما خاندان (شامل ) بوده و براستى که خدا ستوده و بزرگوار است ( هودآیات 69-73). خداى تعالى چند تن از فرشتگان را - که برخى از مفسران آن ها را نه تا یازده نفر ذکر کرده اند و جبرئیل، میکائیل و اسرافیل نیز از آن ها بودند- ماءمور نابودى قوم لوط کرد و به آن ها دستور داد که ابتدا نزد ابراهیم بروند و ولادت اسحاق را به وى بشارت دهند و سپس به دنبال ماءموریت خویش رهسپار گردند. علت این دستور نیز - طبق برخى از تواریخ - آن بود که ابراهیم بسیار مهمان دوست بود و پیش از این در حدیث کتاب کافى گذشت که هرگاه میهمان نداشت به سراغ او از خانه بیرون مى رفت تا میهمانى بیابد وارد نشده و او ناراحت بود. ناگهان میهمانانى خوش سیما و زیباروى را مشاهده کرد که بروى وارد شدند. ابراهیم خوشحال شد و با خود گفت: باید خدمت کارى اینان را خود انجام دهم. به دنبال این تصمیم برخاست و گوساله اى را - که مطابق برخى از روایات جز آن در خانه اش چیزى نبود- ذبح کرد و پس از بریان کردن براى میهمانان آورد. خود نیز در پیش روى آنان نشست و به خوردن غذا مشغول شد. اماضمن خوردن، متوجه شد که آن ها به غذا دست نمى زنند، از این رو وحشتى در دلش افتاد و چنان که برخى گفته اند و در روایتى هم ذکر شده، ترسید که مبادا آن جوانالن نیرومند در دلش افتاد و چنان که برخى گفته اند و در روایتى هم ذکر شده، ترسید که مبادا آن جوانان نیرومند که شبانه به خانه او آمده اند، قصد آسیب رساندن به او یا دزدى داشته باشند، اما وقتى مشاهده کرد که غذا نمى خورد، دانست که آن ها فرشته اند، ولى ترسید که مبادا براى عذاب قوم او آمده باشند. به هر حال ترس خود را به آنان اظهار کرد. فرشتگان که دانستند ابراهیم از آن ها بیمناک شده، خود را به او معرفى کردند و ترس او را برطرف ساخته و ماءموریتشان را به اطلاع وى رسانیدند، سپس مژده ولادت فرزندى دانا را بدو دادند. ابراهیم در کمال تعجب گفت: آیا پس از آن که من پیر شده ام (حجر، آیه 54) وامید فرزند دار شدن در من نیست مرا به فرزندى بشارت مى دهید؟(حجرآیه 54) فرشتگان گفتند: تو را به حق بشارت مى دهیم. ( همان، آیه 55) و این موضوع تحقق خواهد یافت و تو از نومیدان مباش. ساره ایستاد بود. وقتى این بشارت را شنید، خندید و چنان که در حدیثى از امام باقر(ع ) نقل شده و برخى از مفسران هم گفته اند، خنده اش از تعجب بود که چگونه در جوانى که به امید بچه دار شدن آن ها امید مى رفت، داراى فرزند نشدند و اکنون که به سن پیرى رسیده اند، خداوند بدان ها فرزندى مى دهد، زیرا از سن ساره در آن وقت - به اختلاف روایات - 98 یا 99 سال گذشته و ابراهیم نیز 100 یا 120 ساله بود. ولى فرشتگان گذشته از اسحاق به فرزند او هم - که نامش یعقوب بود - مژده دادند که باقى خواهد ماند و داراى فرزند و نسل خواهد شد. ساره مانند ابراهیم از تعجب گفت: واى بر من چگونه من داراى فرزندى مى شوم با آن که پیرزنى هستم و شوهرم نیز پیرى فرتوت است (هودآیه 72). ساره پس از این بشارت، به اسحاق حامله شد. پس از گذشت دوران آبستنى، اسحاق متولد شد و باگذشتن روزها و شب ها اندک اندک بزرگ شد و رونق تازه اى به زندگى آن ها بخشید.

دسته دیگرى از آیات، با کلمه «وهب» دلالت بر فرزندى اسحاق(ع) براى ابراهیم(ع) و ساره مى کند:
3 - هدیه خداوند بر ابراهیم(ع)
خداوند می فرماید: « و وهبناله اسحاق» (انعام/84. ) ترجمه: اسحاق را ما به او (ابراهیم (ع)) بخشیدیم.
این آیه به یکى از مواهب خداوند اشاره مى فرماید، که آن موهبت فرزندان صالح و نسل لایق و برومند است که یکى از بزرگترین مواهب الهى محسوب مى شود. علامه طباطبایى (ره) در ذیل تفسیر این آیه شریفه مى فرماید: اسحاق فرزند ابراهیم(ع) و یعقوب فرزند اسحاق(ع) است.
از جمله همین دسته آیات، این آیه شریفه است که عین عبارت آیه قبل مى فرماید: «وهبناله اسحاق» (مریم / 49) ترجمه: ما اسحاق را به او (ابراهیم(ع)) بخشیدیم. علامه طباطبایى (ره) ذیل تفسیر این شریفه مى فرماید: بعید نیست اینکه بجاى بردن نام فرزند دیگر، ابراهیم(ع) (یعنى اسماعیل(ع)) نام یعقوب فرزند اسحاق را برده است، براى این بوده که خواسته است به ادامه شجره نبوت در بنى اسرائیل اشاره کند که جمع کثیرى از دودمان یعقوب(ع) از انبیاء بوده اند.
از جمله همین دسته آیات این کریمه است که مى فرماید: «وهبناله اسحاق و یعقوب نافلة»(انبیاء / 72) ترجمه: ما اسحاق را به وى (ابراهیم(ع)) بخشیدیم، و یعقوب (فرزند اسحاق را بر او افزودیم. این آیه کریمه نیز با صراحت مى رساند که اسحاق(ع) فرزند حضرت ابراهیم(ع) و یعقوب نوه او است چنانکه آیات دیگر نیز عینا این مطلب را دلالت مى کرد. نافلة در لغت به معناى: مستحبات عبادات، پسر اولاد (نوه)، غنیمت و عطایا آمده است. علامه طباطبایى (ره) نیز مى فرماید: کلمه نافله به معناى، عطیه است.

4- سپاسگزارى ابراهیم(ع) از خداوند
اما آخرین آیه در این بحث، آیه اى است که حمد و ثناى ابراهیم(ع) بر مواهب و عطایاى الهى را ذکر مى کند، و مى فرماید: حمد خداى را که در پیرى (وکهولت سن که امیدى به فرزنددار شدن نبود) اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. خداوند می فرماید: « الحمدالله الذى وهب لى على الکبر اسماعیل و اسحاق» (ابراهیم / 39) حمد خداى را که در پیرى اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. ترجمه: حمد و ثناى خداى را که در پیرى (وکهولت سن) اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. این آیه کریمه نقل مى نماید شکر نعمتهاى خداوند را که یکى از مهمترین آنها در حق ابراهیم(ع) همان صاحب دو فرزند برومند شدن به نام اسماعیل و اسحاق است آن هم در سن پیرى (و در عین ناباورى). علامه طباطبایى (ره) مى فرماید: این جمله «الحمدالله الذى» به منزله، جمله معترضه است که در وسط دعاى آن جناب قرار گرفته است. و علت گفتن این جمله معترضه در وسط دعا این بوده که ایشان در ضمن خواسته هایش، ناگهان به یاد عظمت نعمتى که خدا به وى ارزانى داشته افتاده آنهم بدین شکل که، بعد از آنکه همه اسباب عادى فرزنددار شدن منتفى بوده، به وى دو فرزند صالح چون اسماعیل(ع) و اسحاق(ع) داده است، و (معتقد است) اگر چنین عنایتى خداوند به وى فرموده بخاطر استجابت دعایش بود. ابراهیم(ع) در بین دعایش وقتى به یاد این نعمت عظیم مى افتد، ناگهان رشته دعا را رها نموده، به شکر خدا مى پردازد و خداى را بر استجابت دعایش ثنا مى گوید. این الگوى نیکوى است که اولا، انسان از دعا بعنوان یکى از عوامل پیش برنده آمال، آرزوها و نیازهایش بجا استفاده نماید. ثانیا همیشه هم و غمش را نداشته هایش پر نکند، بلکه گاهى توجه به سرمایه هاى خدادادى داشته باشد و شکر آنها را بجا آورد و قدردان آنها باشد، بعبارت دیگر قبل از آنکه بگوید خدایا این نصفه لیوان را پرآب نما، خوب است که خداوند را بخاطر آن نصف لیوان آب سپاسگزار باشد، سپس تقاضاى پر شدن نصف دیگر را نماید، این الگوى نیکویى است که در خواستن ها از خداوند متعال باید رعایت نمود. این روحیه و این رویه انسان را از غفلت نسبت به نعمتهاى موجود و نیز از کفران نعمتها و نیز از یأس و ناامیدى نسبت به حال و آینده نجات مى دهد بعلاوه امید به آینده با توجه و عنایت به سرمایه هاى موجود برایش حاصل مى شود.

سرگذشت و پایان عمر اسحاق پیامبر (عليه السلام)
اسحاق دومین فرزند ابراهیم ـ علیه السلام ـ بود، مادرش ساره نام داشت، ابراهیم و ساره هر دو پیر شده بودند، و امید داشتن فرزند نداشتند، ابراهیم ـ علیه السلام ـ همواره دعا می‎کرد که خداوند فرزند صالحی به او بدهد، سرانجام خداوند لطف کرد و فرشتگان الهی تولد اسحاق ـ علیه السلام ـ را به ابراهیم ـ علیه السلام ـ بشارت دادند. سرانجام با تولد این نوگل زیبا، فصل جدیدی در زندگی ابراهیم ـ علیه السلام ـ و ساره به وجود آمد. در قرآن هفده بار سخن از اسحاق ـ علیه السلام ـ به میان آمده، و او را به عنوان عبد صالح خدا، پیامبر شایسته، دارای روش ارجمند یاد شده است، برنامه او همان برنامه پدرش ابراهیم ـ علیه السلام ـ بود، حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ در زندان، برنامه خود را براساس پیروی از آیین پدرانش دانسته و می‎گوید: «و اتبعت مله آبائی إبراهیم و إسحاق و یعقوب؛ من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم» (یوسف، 38). حضرت اسحاق ـ علیه السلام ـ هنگام بلوغ با دختری در سرزمین بابل به نام بقا خواهر یکی از شخصیت‎های آن دیار به نام لابان ازدواج کرد، و در چهل سالگی از طرف پدرش ابراهیم به عنوان تبلیغ و ارشاد مردم کنعان و فلسطین مأمور شد، آنها را به سوی خدای یکتا فراخواند، سرانجام در شام سکونت نمود، و هم چنان به مسؤولیت مهم ارشاد اشتغال داشت. پس از درگذشت اسماعیل(ع) به نبوت رسید، و به سن یکصد و هشتاد سالگى رحلت نمود و در جوار قبر پدرش حضرت ابراهیم(ع) در قدس شریف مدفون گشت. اما در نقل دیگر در مورد آن جناب آمده است: اسحاق، با «رفقا» دختر «بتویل» ازدواج کرد که از وى در سن شصت سالگى صاحب دو فرزند به نامهاى «عیص» و «یعقوب» شد. عیص که بزرگتر از یعقوب بود با دختر عمویش بنام «نسمه» ازدواج کرد که از وى «روم بن عیص» بدنیا که تمام زردپوستان از نسل او مى باشند. و یعقوب (اسرائیل) با دختردایى خود بنام «لیا»، دختر «لبان بن بتویل» ازدواج نمود که حاصل این ازدواج فرزند انى بنامهاى «روبیل، شمعون، لاوى، یهودا، زبالون، لشحر یا یشحر» بود، سپس «لیا» فوت نمود، یعقوب با خواهر او «راحیل» ازدواج کرد که از او «یوسف و بنیامین» متولد شد (بنیامین در عربى، شداد خوانده مى شود). اسحاق به سن یکصد و شصت سالگى فوت نمود و در جوار پدرش دفن شد. به هر حال بیشتر مورخان عمر اسحاق را 180 سال نوشته اند، ولى ابن اثیر عمر ایشان را 160 سال ذکر کرده است. مرقد مطهرش در شهر قدس خلیل در نزدیک مرقد مطهر پدرش حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ قرار گرفته است او دارای فرزندانی بود که برجسته‎ترین آنها حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ پدر حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ است که داستانش بعدا خاطر نشان می‎شود.

حضرت ابراهیم علیه السلام پسر تارخ از نوادگان حضرت نوح علیه السلام و از پیامبران بزرگ الهی است. پیامبران هر سه دین توحیدی جهان، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت، از فرزندان ابراهیم به شمار می‌آیند.

ابراهیم بر طبق روایات، 3000 سال پس از آفرینش آدم یا 1263 سال پس از نوح، به دنیا آمد. محققان، سرزمین بابل یا شوش یا حران را زادگاه ابراهیم می‌دانند.

نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهیم، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستاره شناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را در هم می‌کوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید. از این رو مادر حضرت ابراهیم، امیله، به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهیم، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سال‌ها او را در همان مکان مخفی نگه داشت.

ابراهیم خلیل الله سال ها پیش در جنوب بین النهرین حکومتی به نام بابل به دنیا آمد.در آن زمان پادشاهی به نام نمرود در آن سرزمین حکومت می کرد.مردم بابل خدای یکتا و بزرگ را نمی شناختند و مشغول پرستش بت های سنگی بودند.تا این که حضرت ابراهیم (ع) به دنیا آمد پس از مرگ پدر و مادرش،سرپرستی حضرت ابراهیم (ع) را عمویش ، آذر بت تراش بر عهده گرفت.

او که خود مردی بت ساز بود از کودکی ساختن و پرستش بت ها را به آن حضرت آموزش می داد و این برای حضرت ابراهیم سوال بزرگی بود که چگونه می توان بتی را پرستش کرد که ساخته ی دست انسان است.حضرت ابراهیم (ع) که به خدای یکتا اعتقاد داشت روزی که مشغول ذکر گفتن در دشتی بود ، حضرت جبرائیل بر او نازل شد و ایشان به پیامبری برگزیده شدند.چندی بعد در شبی که اهالی شهر برای انجام مراسمی به خارج از شهر رفته بودند،حضرت ابراهیم (ع) به بهانه ی بیماری در شهر ماند و به امر خدا وارد بت خانه شد و همه ی بت ها را در هم شکست و تبری را که با خود داشت بر دوش بت بزرگ گذاشت سپس خارج شداز آن جایی که خدمتکار بتکده ایشان را دیده بود،شکستن بت ها را به هارپاگ - وزیر نمرود - گزارش داد و به این ترتیب ابراهیم (ع) را نزد نمرود بردند.علت شکستن بت ها و اهانت به خدایان را سوال کردند.ایشان فرمودند: که کار بت بزرگ است؛نمرود در جواب گفت: بت ها قادر به حرکت نیستند و توانایی انجام کاری را ندارند. در این جا بود که حضرت ابراهیم (ع) گفتند: چگونه خدایانی رامی پرستید که قادر به انجام هیچ کاری نیستند. نمرود که از این پاسخ عصبانی شده بود دستور داد تا آن حضرت را به درون آتشی به بلندی افلاک در میدان شهر بیندازند،تا درسی برای عبرت دیگران باشد.

در آن شب در میان انبوه مردم حضرت ابراهیم (ع) را توسط منجنیقی در آتش انداختند ولی به اذن خداوند آتش بر وی سرد شد و هیزم ها به گلستان تبدیل شدند. او بانگ برآورد: خداوند بزرگ و بکتا خالق دنیا و مخلوقات می باشد،نه می زاید و نه زاده ی کسی است او بی نیاز و یکتاست و همتا و مانندی ندارد و اوست که جان می بخشد و جان می ستاند ...

به دستور نمرود ابراهیم را به زندان می آورند و در آن جا دو زندانی محکوم به مرگ را نمرود یکی را کشت و دیگری را آزاد کرد و گفت: من هستم که می توانم جان دهم و جان بستانم و فردا هم با خدای تو خواهم جنگید.

فردای آن روز نمرود به بالای برج بابل رفت و اظهار قدرتمندی کردو آماده ی جنگ شد، تیری در کمان گذاشت و رها کرد.همه جا در سکوت بود که ناگهان مگسی از سوراخ بینی وی وارد مغز او شد و به دستور خدا زنده ماند و شروع به خوردن مغز نمرود کرد. کمی بعد، نمرود که خود را خدای بزرگ بابل می دانست از شدت درد جان به جان آفریت تسلیم کرد.

پس از گذشت سال ها از ازدواج حضرت ابراهیم (ع) با ساره چون بچه دار نشدند حضرت ابراهیم (ع) به اصرار ساره با حاجر که کنیزشان بود ازدواج کرد و از وی صاحب فرزند پسری به نام اسماعیل شد. ساره از حسادت به علاقه ی بیشتر ابراهیم (ع) به حاجر ، حاجر فرزندش را از خانه بیرون کرد.از طرف خداوند وحی بر حضرت ابراهیم (ع) نازل شد که آن ها را به منطقه ی بیابانی ای بین دو کوه صفا و مروه برده و رها سازد و آن حضرت نیز این کار را کرد. پس از تمام شدن ذخیره ی آب حاجر، اسماعیل که از تشنگی بی قراری می کرد؛مادر به دنبال آب بر قله ی دو کوه صفا و مروه سراب آب می دید و برای آوردن آب هفت مرتبه مسافت بین دو کوه را طی کرد. در آن لحظه به اذن خدا توانا و مهربان از ضربه ی پای اسماعیل (ع) بر زمین چشمه ای جوشید و خروشان شد.

سال ها گذشت تا این که روزی حضرت ابراهیم (ع) به فرمان خداوند جهت قربانی کردن فرزندش اسماعیل (ع) راهی آن جا شد. با دیدن فرزندش که اینک جوانی زیبا و برومند شده بود، ابتدا او را نشناخت. از این که باید او را قربانی می کرد بسیار غمگین شد ولی چون امر خداوند لازم الاجرا بود و به بزرگی و مهربانی خداوند ایمان داشت لذا این امر را با اسماعیل (ع) در میان گذاشت. اسماعیل (ع) هم که به خداوند یکتا ایمان داشت فرمان خدا را پذیرفت و به همراه پدرش راهی قربانگاه شد. در بین راه شیطان برای منحرف کردن حضرت ابراهیم (ع) بار ها ظاهر شد و هر بار آن حضرت سنگی به طرف شیطان پرتاب می نمود تا این که به محل مورد نظر رسیدند. حضرت ابراهیم (ع) چاقو را بر گردن اسماعیل (ع) نهاد ولی چاقو نبرید. ناگهان حضرت جبرائیل (ع) خوانده شد و فرمود: ابراهیم، تو از امتحان خداوند سربلند بیرون آمدی و اینک این گوسفند را به جای فرزندت، در راه خدا قربانی کن.

چند سال بعد حضرت ابراهیم (ع) از جانب خداوند مامور بازسازی کهبه- خانه ی خدا -شد و این کار را به کمک فرزندش اسماعیل (ع) انجام داد.

منبع:دین و و زندگی
زندگي نامه حضرت ابراهيم (عليه السلام)

حضرت إسحاق (عليه السلام)از جمله پیامبران مرسل الهى است که از «پدرى همچون ابراهیم خلیل(ع) و مادرى همچون ساره» در منطقه فلسطین فعلى به دنیا آمد و در همانجا مى زیست. وى جد بنى اسرائیل است که حضرت جبرئیل(ع) به او بشارت داد که از نسل او، هزار پیامبر بوجود خواهند آمد، که از جمله آنها حضرت موسى(ع) بود. تولد ایشان چند سال بعد از تولد حضرت اسماعیل(ع) رخ داد،. در بعضى از روایات گفته اند پنج سال بعد از اسماعیل(ع) متولد شد. و نیزگفته اند تولد اسماعیل در 90 سالگى ابراهیم(ع) و تولد اسحاق در 120 سالگى(ع) بوده بنابراین 30 سال اختلاف سن داشته اند و اسحاق کوچکتر از اسماعیل بوده است. در هفتمین روز تولدش او را ختنه نمودند. چهره و سیماى وى مانند مادرش ساره بسیار خوش منظر و زیبا بود. به هنگام تولد اسحاق، پدرش یکصد و بیست و مادرش نود سال، سن داشتند.

اصل و نسب حضرت اسحاق(ع)
در روایات، اسحاق پنج سال کوچک تر از اسماعیل و محل ولادتش شام است. مادرش ساره همسر رسمى ابراهیم و دختر خاله آن حضرت است. داستان بشارت ولادت اسحاق که به وسیله فرشتگان الهى به ساره و ابراهیم داده شد، در چند جاى قرآن ذکر شده است: سوره هاى هود، حجر و ذاریات؛ البته در سوره عنکبوت نیز اشاره اى بدان شده است. و در سوره حجر و ذاریات نیز اسحاق ذکر نشده و تنها نام بشارت به ابراهیم یا بشارت به آمدن فرزندى دانا براى آن حضرت ذکر شده. و از این رو درباره فرزندى که خداوند به آمدنش بشارت داده، اختلاف است و در بعضى روایات، بشارت به آمدن اسماعیل ذکر شده، از این رو برخى گفته اند که این بشارت چندبار اتفاق افتاده است: یک بار به اسماعیل و بار دیگر به اسحاق و شاید سبب آن (چنان که در برخى از روایات هست ) این بوده که خداى تعالى مى خواست این بشارت را ضمن خبرنابودى قوم لوط به ابراهیم بدهد تا تسلیتى براى او باشد، زیرا خبر نابودى ایشان براى ابراهیم خبر ناگوارى بود. به هر حال در خصوص این موضوع، شش آیه در قرآن آمده است. در دو آیه خداوند، ابراهیم(ع) و همسرش ساره را به فرزند پسرى بنام اسحاق بشارت مى دهد. سپس در سه آیه مى فرماید: ما اسحاق را به ابراهیم هدیه کردیم، و در پایان شکر و سپاسگزارى حضرت ابراهیم(ع) را بر نعمت فرزند ذکر نموده است.

ابتداء آیاتى که به ابراهیم(ع) و همسرش بشارت فرزند داده اند:
1 - بشارت به ابراهیم
خداوند می فرماید: « و بشرناه باسحاق» (صافات / 112) ترجمه: و ما او (ابراهیم) را به اسحاق بشارت دادیم. چنانکه از کلمه «بشرناه» مشخص است، با ضمیر «ه» اشاره مى فرماید، بشارت دادیم او را بدون اینکه به نام «او» تصریح نماید. لکن با توجه به آیات قبل که صریحا نام حضرت ابراهیم(ع) را برده است مفسرین مکرم، بدون هیچ تردیدى مقصود از ضمیر «ه» را حضرت ابراهیم(ع) دانسته اند. بنابراین آیه شریفه متضمن بشارت به ولادت اسحاق(ع) است بر حضرت ابراهیم(ع). دو مرتبه از سوى خداوند به حضرت ابراهیم(ع) بشارت به فرزند داده شد. یکى بشارت به اسماعیل(ع) و دوم بشارت به اسحاق(ع). در روایت است که راوى از امام صادق(ع) پرسید: بین دو بشارتى که به ابراهیم(ع) داده شد چند سال فاصله بود؟ حضرت فرمود: بین این دو بشارت پنج سال فاصله شد.

2- بشارت تولد اسحاق به ساره
خداوند می فرماید: « وامرأته قائمة فضحکت فبشرناها باسحاق» (هود/ 71) ترجمه: و همسر او (ابراهیم(ع)) ایستاده بود، (ازخوشحالى) خندید (یا، ایستاده بود پس حیض شد) پس او را به اسحاق بشارت دادیم. آیه شریفه متضمن بشارت ولادت حضرت اسحاق(ع) بر ساره همسر ابراهیم(ع) است، که بنابر یک معنا در جمله «فضحکت»، همراه با بشارت لفظى، در عمل هم پیش درآمد و پیش زمینه فرزنددار شدن به ساره داده شد، تا وى به راحتى باور کند، و امیدوار به باردار شدن خود بشود. کلمه «ضحکت» از ماده «ضحک» به فتحه ضا، بمعناى حیض شدن زنان است مؤید این معنا، حرف «فا» بر سر «فبشرناه» است که بشارت، متفرع بر «فضحکت» شده است و معنایش اینچنین است: «به مجرد اینکه حیض شد ما او را به اسحاق بشارت دادیم، و این حیض شدن نشانه اى بود بر اینکه همسر ابراهیم(ع) زودتر بشارت را باور کند و بپذیرد. و خود این حالت (حیض شدن) معجزه اى بود که دل او را آماده مى کرد به اینکه به راستى و درستى بشارت فرشتگان اذعان پیدا کند. این نظر ما بود ولى بیشتر مفسرین کلمه «فضحکت» را به کسره ضاء و به معناى خنده گرفته اند، آنگاه اختلاف کرده اند بر اینکه، آوردن این کلمه چه دخالتى در مطلب داشته و علت خنده ساره چه بوده؟ و توجیهاتى بر علت خنده ساره کرده اند. در سوره هود داستان بشارت به ولادت اسحاق با تفصیل بیشترى ذکر شده که ترجمه آن چنین است: و همانا فرستادگان ما با نوید نزد ابراهیم آمدند و بدو سلام گفتند و او هم سلام گفت و طولى نکشید که گوساله بریانى (براى پذیرایى آنان ) آورد، و چون دید که دستشان به سوى آن دراز نمى شود آن ها را ناآشنا شمرد و ترسى در دلش جاى گرفت، فرستادگان بدو گفتند: نترس که به سوى قوم لوط فرستاده شده ایم، زنش (در آن حال ) ایستاده بود و بخندید، ما(به وسیله همان فرستادگان )آن زن را به اسحاق واز پى او با یعقوب مژده دادیم، زن با تعجب گفت: واى بر من چگونه خواهم زایید با آن که پیرزنى هستم و این شوهرم نیز مردى پیروفرتوت است براستى که این داستان شگفت انگیزى است، بدو گفتند: از کار خدا تعجب مى کنى که رحمت و برکت هاى او بر شما خاندان (شامل ) بوده و براستى که خدا ستوده و بزرگوار است ( هودآیات 69-73). خداى تعالى چند تن از فرشتگان را - که برخى از مفسران آن ها را نه تا یازده نفر ذکر کرده اند و جبرئیل، میکائیل و اسرافیل نیز از آن ها بودند- ماءمور نابودى قوم لوط کرد و به آن ها دستور داد که ابتدا نزد ابراهیم بروند و ولادت اسحاق را به وى بشارت دهند و سپس به دنبال ماءموریت خویش رهسپار گردند. علت این دستور نیز - طبق برخى از تواریخ - آن بود که ابراهیم بسیار مهمان دوست بود و پیش از این در حدیث کتاب کافى گذشت که هرگاه میهمان نداشت به سراغ او از خانه بیرون مى رفت تا میهمانى بیابد وارد نشده و او ناراحت بود. ناگهان میهمانانى خوش سیما و زیباروى را مشاهده کرد که بروى وارد شدند. ابراهیم خوشحال شد و با خود گفت: باید خدمت کارى اینان را خود انجام دهم. به دنبال این تصمیم برخاست و گوساله اى را - که مطابق برخى از روایات جز آن در خانه اش چیزى نبود- ذبح کرد و پس از بریان کردن براى میهمانان آورد. خود نیز در پیش روى آنان نشست و به خوردن غذا مشغول شد. اماضمن خوردن، متوجه شد که آن ها به غذا دست نمى زنند، از این رو وحشتى در دلش افتاد و چنان که برخى گفته اند و در روایتى هم ذکر شده، ترسید که مبادا آن جوانالن نیرومند در دلش افتاد و چنان که برخى گفته اند و در روایتى هم ذکر شده، ترسید که مبادا آن جوانان نیرومند که شبانه به خانه او آمده اند، قصد آسیب رساندن به او یا دزدى داشته باشند، اما وقتى مشاهده کرد که غذا نمى خورد، دانست که آن ها فرشته اند، ولى ترسید که مبادا براى عذاب قوم او آمده باشند. به هر حال ترس خود را به آنان اظهار کرد. فرشتگان که دانستند ابراهیم از آن ها بیمناک شده، خود را به او معرفى کردند و ترس او را برطرف ساخته و ماءموریتشان را به اطلاع وى رسانیدند، سپس مژده ولادت فرزندى دانا را بدو دادند. ابراهیم در کمال تعجب گفت: آیا پس از آن که من پیر شده ام (حجر، آیه 54) وامید فرزند دار شدن در من نیست مرا به فرزندى بشارت مى دهید؟(حجرآیه 54) فرشتگان گفتند: تو را به حق بشارت مى دهیم. ( همان، آیه 55) و این موضوع تحقق خواهد یافت و تو از نومیدان مباش. ساره ایستاد بود. وقتى این بشارت را شنید، خندید و چنان که در حدیثى از امام باقر(ع ) نقل شده و برخى از مفسران هم گفته اند، خنده اش از تعجب بود که چگونه در جوانى که به امید بچه دار شدن آن ها امید مى رفت، داراى فرزند نشدند و اکنون که به سن پیرى رسیده اند، خداوند بدان ها فرزندى مى دهد، زیرا از سن ساره در آن وقت - به اختلاف روایات - 98 یا 99 سال گذشته و ابراهیم نیز 100 یا 120 ساله بود. ولى فرشتگان گذشته از اسحاق به فرزند او هم - که نامش یعقوب بود - مژده دادند که باقى خواهد ماند و داراى فرزند و نسل خواهد شد. ساره مانند ابراهیم از تعجب گفت: واى بر من چگونه من داراى فرزندى مى شوم با آن که پیرزنى هستم و شوهرم نیز پیرى فرتوت است (هودآیه 72). ساره پس از این بشارت، به اسحاق حامله شد. پس از گذشت دوران آبستنى، اسحاق متولد شد و باگذشتن روزها و شب ها اندک اندک بزرگ شد و رونق تازه اى به زندگى آن ها بخشید.

دسته دیگرى از آیات، با کلمه «وهب» دلالت بر فرزندى اسحاق(ع) براى ابراهیم(ع) و ساره مى کند:
3 - هدیه خداوند بر ابراهیم(ع)
خداوند می فرماید: « و وهبناله اسحاق» (انعام/84. ) ترجمه: اسحاق را ما به او (ابراهیم (ع)) بخشیدیم.
این آیه به یکى از مواهب خداوند اشاره مى فرماید، که آن موهبت فرزندان صالح و نسل لایق و برومند است که یکى از بزرگترین مواهب الهى محسوب مى شود. علامه طباطبایى (ره) در ذیل تفسیر این آیه شریفه مى فرماید: اسحاق فرزند ابراهیم(ع) و یعقوب فرزند اسحاق(ع) است.
از جمله همین دسته آیات، این آیه شریفه است که عین عبارت آیه قبل مى فرماید: «وهبناله اسحاق» (مریم / 49) ترجمه: ما اسحاق را به او (ابراهیم(ع)) بخشیدیم. علامه طباطبایى (ره) ذیل تفسیر این شریفه مى فرماید: بعید نیست اینکه بجاى بردن نام فرزند دیگر، ابراهیم(ع) (یعنى اسماعیل(ع)) نام یعقوب فرزند اسحاق را برده است، براى این بوده که خواسته است به ادامه شجره نبوت در بنى اسرائیل اشاره کند که جمع کثیرى از دودمان یعقوب(ع) از انبیاء بوده اند.
از جمله همین دسته آیات این کریمه است که مى فرماید: «وهبناله اسحاق و یعقوب نافلة»(انبیاء / 72) ترجمه: ما اسحاق را به وى (ابراهیم(ع)) بخشیدیم، و یعقوب (فرزند اسحاق را بر او افزودیم. این آیه کریمه نیز با صراحت مى رساند که اسحاق(ع) فرزند حضرت ابراهیم(ع) و یعقوب نوه او است چنانکه آیات دیگر نیز عینا این مطلب را دلالت مى کرد. نافلة در لغت به معناى: مستحبات عبادات، پسر اولاد (نوه)، غنیمت و عطایا آمده است. علامه طباطبایى (ره) نیز مى فرماید: کلمه نافله به معناى، عطیه است.

4- سپاسگزارى ابراهیم(ع) از خداوند
اما آخرین آیه در این بحث، آیه اى است که حمد و ثناى ابراهیم(ع) بر مواهب و عطایاى الهى را ذکر مى کند، و مى فرماید: حمد خداى را که در پیرى (وکهولت سن که امیدى به فرزنددار شدن نبود) اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. خداوند می فرماید: « الحمدالله الذى وهب لى على الکبر اسماعیل و اسحاق» (ابراهیم / 39) حمد خداى را که در پیرى اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. ترجمه: حمد و ثناى خداى را که در پیرى (وکهولت سن) اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. این آیه کریمه نقل مى نماید شکر نعمتهاى خداوند را که یکى از مهمترین آنها در حق ابراهیم(ع) همان صاحب دو فرزند برومند شدن به نام اسماعیل و اسحاق است آن هم در سن پیرى (و در عین ناباورى). علامه طباطبایى (ره) مى فرماید: این جمله «الحمدالله الذى» به منزله، جمله معترضه است که در وسط دعاى آن جناب قرار گرفته است. و علت گفتن این جمله معترضه در وسط دعا این بوده که ایشان در ضمن خواسته هایش، ناگهان به یاد عظمت نعمتى که خدا به وى ارزانى داشته افتاده آنهم بدین شکل که، بعد از آنکه همه اسباب عادى فرزنددار شدن منتفى بوده، به وى دو فرزند صالح چون اسماعیل(ع) و اسحاق(ع) داده است، و (معتقد است) اگر چنین عنایتى خداوند به وى فرموده بخاطر استجابت دعایش بود. ابراهیم(ع) در بین دعایش وقتى به یاد این نعمت عظیم مى افتد، ناگهان رشته دعا را رها نموده، به شکر خدا مى پردازد و خداى را بر استجابت دعایش ثنا مى گوید. این الگوى نیکوى است که اولا، انسان از دعا بعنوان یکى از عوامل پیش برنده آمال، آرزوها و نیازهایش بجا استفاده نماید. ثانیا همیشه هم و غمش را نداشته هایش پر نکند، بلکه گاهى توجه به سرمایه هاى خدادادى داشته باشد و شکر آنها را بجا آورد و قدردان آنها باشد، بعبارت دیگر قبل از آنکه بگوید خدایا این نصفه لیوان را پرآب نما، خوب است که خداوند را بخاطر آن نصف لیوان آب سپاسگزار باشد، سپس تقاضاى پر شدن نصف دیگر را نماید، این الگوى نیکویى است که در خواستن ها از خداوند متعال باید رعایت نمود. این روحیه و این رویه انسان را از غفلت نسبت به نعمتهاى موجود و نیز از کفران نعمتها و نیز از یأس و ناامیدى نسبت به حال و آینده نجات مى دهد بعلاوه امید به آینده با توجه و عنایت به سرمایه هاى موجود برایش حاصل مى شود.

سرگذشت و پایان عمر اسحاق پیامبر (ع)
اسحاق دومین فرزند ابراهیم ـ علیه السلام ـ بود، مادرش ساره نام داشت، ابراهیم و ساره هر دو پیر شده بودند، و امید داشتن فرزند نداشتند، ابراهیم ـ علیه السلام ـ همواره دعا می‎کرد که خداوند فرزند صالحی به او بدهد، سرانجام خداوند لطف کرد و فرشتگان الهی تولد اسحاق ـ علیه السلام ـ را به ابراهیم ـ علیه السلام ـ بشارت دادند. سرانجام با تولد این نوگل زیبا، فصل جدیدی در زندگی ابراهیم ـ علیه السلام ـ و ساره به وجود آمد. در قرآن هفده بار سخن از اسحاق ـ علیه السلام ـ به میان آمده، و او را به عنوان عبد صالح خدا، پیامبر شایسته، دارای روش ارجمند یاد شده است، برنامه او همان برنامه پدرش ابراهیم ـ علیه السلام ـ بود، حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ در زندان، برنامه خود را براساس پیروی از آیین پدرانش دانسته و می‎گوید: «و اتبعت مله آبائی إبراهیم و إسحاق و یعقوب؛ من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم» (یوسف، 38). حضرت اسحاق ـ علیه السلام ـ هنگام بلوغ با دختری در سرزمین بابل به نام بقا خواهر یکی از شخصیت‎های آن دیار به نام لابان ازدواج کرد، و در چهل سالگی از طرف پدرش ابراهیم به عنوان تبلیغ و ارشاد مردم کنعان و فلسطین مأمور شد، آنها را به سوی خدای یکتا فراخواند، سرانجام در شام سکونت نمود، و هم چنان به مسؤولیت مهم ارشاد اشتغال داشت. پس از درگذشت اسماعیل(ع) به نبوت رسید، و به سن یکصد و هشتاد سالگى رحلت نمود و در جوار قبر پدرش حضرت ابراهیم(ع) در قدس شریف مدفون گشت. اما در نقل دیگر در مورد آن جناب آمده است: اسحاق، با «رفقا» دختر «بتویل» ازدواج کرد که از وى در سن شصت سالگى صاحب دو فرزند به نامهاى «عیص» و «یعقوب» شد. عیص که بزرگتر از یعقوب بود با دختر عمویش بنام «نسمه» ازدواج کرد که از وى «روم بن عیص» بدنیا که تمام زردپوستان از نسل او مى باشند. و یعقوب (اسرائیل) با دختردایى خود بنام «لیا»، دختر «لبان بن بتویل» ازدواج نمود که حاصل این ازدواج فرزند انى بنامهاى «روبیل، شمعون، لاوى، یهودا، زبالون، لشحر یا یشحر» بود، سپس «لیا» فوت نمود، یعقوب با خواهر او «راحیل» ازدواج کرد که از او «یوسف و بنیامین» متولد شد (بنیامین در عربى، شداد خوانده مى شود). اسحاق به سن یکصد و شصت سالگى فوت نمود و در جوار پدرش دفن شد. به هر حال بیشتر مورخان عمر اسحاق را 180 سال نوشته اند، ولى ابن اثیر عمر ایشان را 160 سال ذکر کرده است. مرقد مطهرش در شهر قدس خلیل در نزدیک مرقد مطهر پدرش حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ قرار گرفته است او دارای فرزندانی بود که برجسته‎ترین آنها حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ پدر حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ است که داستانش بعدا خاطر نشان می‎شود.

زندگي نامه حضرت ابراهيم (عليه السلام)

 

زندگي نامه حضرت ابراهيم (عليه السلام)

حضرت ابراهیم علیه السلام پسر تارخ از نوادگان حضرت نوح علیه السلام و از پیامبران بزرگ الهی است. پیامبران هر سه دین توحیدی جهان، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت، از فرزندان ابراهیم به شمار می‌آیند.

ابراهیم بر طبق روایات، 3000 سال پس از آفرینش آدم یا 1263 سال پس از نوح، به دنیا آمد. محققان، سرزمین بابل یا شوش یا حران را زادگاه ابراهیم می‌دانند.

نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهیم، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستاره شناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را در هم می‌کوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید. از این رو مادر حضرت ابراهیم، امیله، به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهیم، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سال‌ها او را در همان مکان مخفی نگه داشت.

ابراهیم خلیل الله سال ها پیش در جنوب بین النهرین حکومتی به نام بابل به دنیا آمد.در آن زمان پادشاهی به نام نمرود در آن سرزمین حکومت می کرد.مردم بابل خدای یکتا و بزرگ را نمی شناختند و مشغول پرستش بت های سنگی بودند.تا این که حضرت ابراهیم (ع) به دنیا آمد پس از مرگ پدر و مادرش،سرپرستی حضرت ابراهیم (ع) را عمویش ، آذر بت تراش بر عهده گرفت.

او که خود مردی بت ساز بود از کودکی ساختن و پرستش بت ها را به آن حضرت آموزش می داد و این برای حضرت ابراهیم سوال بزرگی بود که چگونه می توان بتی را پرستش کرد که ساخته ی دست انسان است.حضرت ابراهیم (ع) که به خدای یکتا اعتقاد داشت روزی که مشغول ذکر گفتن در دشتی بود ، حضرت جبرائیل بر او نازل شد و ایشان به پیامبری برگزیده شدند.چندی بعد در شبی که اهالی شهر برای انجام مراسمی به خارج از شهر رفته بودند،حضرت ابراهیم (ع) به بهانه ی بیماری در شهر ماند و به امر خدا وارد بت خانه شد و همه ی بت ها را در هم شکست و تبری را که با خود داشت بر دوش بت بزرگ گذاشت سپس خارج شداز آن جایی که خدمتکار بتکده ایشان را دیده بود،شکستن بت ها را به هارپاگ - وزیر نمرود - گزارش داد و به این ترتیب ابراهیم (ع) را نزد نمرود بردند.علت شکستن بت ها و اهانت به خدایان را سوال کردند.ایشان فرمودند: که کار بت بزرگ است؛نمرود در جواب گفت: بت ها قادر به حرکت نیستند و توانایی انجام کاری را ندارند. در این جا بود که حضرت ابراهیم (ع) گفتند: چگونه خدایانی رامی پرستید که قادر به انجام هیچ کاری نیستند. نمرود که از این پاسخ عصبانی شده بود دستور داد تا آن حضرت را به درون آتشی به بلندی افلاک در میدان شهر بیندازند،تا درسی برای عبرت دیگران باشد.

در آن شب در میان انبوه مردم حضرت ابراهیم (ع) را توسط منجنیقی در آتش انداختند ولی به اذن خداوند آتش بر وی سرد شد و هیزم ها به گلستان تبدیل شدند. او بانگ برآورد: خداوند بزرگ و بکتا خالق دنیا و مخلوقات می باشد،نه می زاید و نه زاده ی کسی است او بی نیاز و یکتاست و همتا و مانندی ندارد و اوست که جان می بخشد و جان می ستاند ...

به دستور نمرود ابراهیم را به زندان می آورند و در آن جا دو زندانی محکوم به مرگ را نمرود یکی را کشت و دیگری را آزاد کرد و گفت: من هستم که می توانم جان دهم و جان بستانم و فردا هم با خدای تو خواهم جنگید.

فردای آن روز نمرود به بالای برج بابل رفت و اظهار قدرتمندی کردو آماده ی جنگ شد، تیری در کمان گذاشت و رها کرد.همه جا در سکوت بود که ناگهان مگسی از سوراخ بینی وی وارد مغز او شد و به دستور خدا زنده ماند و شروع به خوردن مغز نمرود کرد. کمی بعد، نمرود که خود را خدای بزرگ بابل می دانست از شدت درد جان به جان آفریت تسلیم کرد.

پس از گذشت سال ها از ازدواج حضرت ابراهیم (ع) با ساره چون بچه دار نشدند حضرت ابراهیم (ع) به اصرار ساره با حاجر که کنیزشان بود ازدواج کرد و از وی صاحب فرزند پسری به نام اسماعیل شد. ساره از حسادت به علاقه ی بیشتر ابراهیم (ع) به حاجر ، حاجر فرزندش را از خانه بیرون کرد.از طرف خداوند وحی بر حضرت ابراهیم (ع) نازل شد که آن ها را به منطقه ی بیابانی ای بین دو کوه صفا و مروه برده و رها سازد و آن حضرت نیز این کار را کرد. پس از تمام شدن ذخیره ی آب حاجر، اسماعیل که از تشنگی بی قراری می کرد؛مادر به دنبال آب بر قله ی دو کوه صفا و مروه سراب آب می دید و برای آوردن آب هفت مرتبه مسافت بین دو کوه را طی کرد. در آن لحظه به اذن خدا توانا و مهربان از ضربه ی پای اسماعیل (ع) بر زمین چشمه ای جوشید و خروشان شد.

سال ها گذشت تا این که روزی حضرت ابراهیم (ع) به فرمان خداوند جهت قربانی کردن فرزندش اسماعیل (ع) راهی آن جا شد. با دیدن فرزندش که اینک جوانی زیبا و برومند شده بود، ابتدا او را نشناخت. از این که باید او را قربانی می کرد بسیار غمگین شد ولی چون امر خداوند لازم الاجرا بود و به بزرگی و مهربانی خداوند ایمان داشت لذا این امر را با اسماعیل (ع) در میان گذاشت. اسماعیل (ع) هم که به خداوند یکتا ایمان داشت فرمان خدا را پذیرفت و به همراه پدرش راهی قربانگاه شد. در بین راه شیطان برای منحرف کردن حضرت ابراهیم (ع) بار ها ظاهر شد و هر بار آن حضرت سنگی به طرف شیطان پرتاب می نمود تا این که به محل مورد نظر رسیدند. حضرت ابراهیم (ع) چاقو را بر گردن اسماعیل (ع) نهاد ولی چاقو نبرید. ناگهان حضرت جبرائیل (ع) خوانده شد و فرمود: ابراهیم، تو از امتحان خداوند سربلند بیرون آمدی و اینک این گوسفند را به جای فرزندت، در راه خدا قربانی کن.

چند سال بعد حضرت ابراهیم (ع) از جانب خداوند مامور بازسازی کهبه- خانه ی خدا -شد و این کار را به کمک فرزندش اسماعیل (ع) انجام داد.

منبع:دین و زندگی