۲۱- زندگي نامه حضرت ذوالکفل ( عليه السلام )
۲۲- زندگي نامه حضرت زکریا ( عليه السلام )
۲۳- زندگي نامه حضرت یحیی ( عليه السلام )
زندگي نامه پيامبران الٰهي
۲۴- زندگي نامه حضرت عیسی ( عليه السلام )
۲۵- زندگي نامه حضرت محمد ( عليه السلام )
زندگي نامه حضرت ابو لؤلؤ
زندگي نامه حضرت أيوب (عليه السلام)
حضرت ایّوب(ع) پیامبری صبور و مهربان
i ایّوب(ع) مردی خوش سیما، خوش خو، پرهیزگار، نیکوکار، مهربان و بخشنده بود. خداوند او را به پیامبری برگزید. وی مردم را به سوی خداوند فرا خواند، ولی بیش از چند نفر به او ایمان نیاوردند.* حضرت ايوب(ع) مردى از روم بود. او پسر اموس یا افرص ، پسر دارح، پسر روم، پسر عيص، پسر اسحاق، پسر ابراهيم (ع) بود. او از نوادگان حضرت اسحق(ع) و نوه حضرت ابراهیم(ع) است. مادرش دختر حضرت لوط(ع) بود. همسرش "رحیمه" دختر افرایم فرزند حضرت یوسف(ع) بود. حضرت ايّوب(ع) صاحب چندين سر زمين از بلاد شام بود و نيز صاحب انواع گلّه از قبيل شتر و گاو و اسب و گوسفند و .... بود. او فردى نيكوكار و متّقى و مهربان بود. همواره از شيطان و وسوسه هاي او پرهيز مىكرد.
* به حضرت ايّوب(ع) فقط 3نفر ايمان آوردند: فردى از اهل يمن به نام(يفن) و دو مرد از سر زمين خودش به نام (بلاد) و (صافن).
حضرت ایوب(ع) و شیطان
حضرت ایوب(ع) دارایی بسیار و فرزندان زیادی داشت. شیطان بر سپاس گزاری او رشک و حسد برد. شکر گزاری آن حضرت(ع) را نتیجه رفاه و نعمت زیاد خدا بر او قلم داد می کرد. شیطان می گفت؛ سپاس گزاری ایوب(ع) به دلیل سلامتی و دارایی فراوان اوست. خداوند نخست ایوب(ع) را به از دست دادن اموال و آن گاه به مصیبت های جسمی و بیماری گوناگون آزمود، ولی ایوب(ع) هم چنان صابر، شکیبا و سپاس گزار ماند. در باره چگونگی و مصائب حضرت ایوب(ع) سخنهای ناروا و افسانههای زیادی گفته اند که از ساحت قدس آن پیامبر الهی بسیار دور است.
نا امیدی شیطان
شیطان وقتی از فریفتن ایوب(ع) ناامید شد، بر آن شد تا همسر ایوب را همانند حواء بفریبد تا از این راه بر حضرت ایوب(ع) دست یابد. پس از این ماجرا بود که حضرت ایوب(ع) با دلی سرشار از عشق و شور معنوی، پروردگار خود را خواند و گفت: « ... خدایا به سختی و رنج گرفتار آمدم. جز تو فریادرسی ندارم.» خداوند دعای ایوب(ع) را پذیرفت. بیماری هایش را درمان بخشید. آن چه را از دست داده بود به وی بازگردانید.
حضرت ایوب(ع) کشاورز و دامپروری نمونه
حضرت ایوب(ع) بـا پرداختن به کشاورزی و دامپروری، ثروت زیادی به دست آورد. زندگی اش سر شار از نـعمت هـای الـهی گردید. او هـمواره شـکر گزار خدا بود. ابـلیس بـه او حـسد بـرد. به خـدا عـرض کرد؛ اگر ایوب این همه شکر می کند، به خـاطر نعمت هایی است که بر او ارزانی داشته ای. مرا بـر او مسلّط کن، تا معلوم شود که مطلب همین است یا نه!.
خداوند بـرای این که زندگی حضرت ایوب(ع) سندی بـرای رهروان حقّ گردد، ابـلیس اجازه یافت. ابـلیس پس از آن، دام ها، باغ ها، زراعت ها، اموال، خانه و فرزندان ایوب(ع) را نابود کرد. او چند همسر داشت، همه ی آن ها یکی پس از دیگری بر اثر بی صبری، او را تنها گذاشته و رفتند، تنها یکی از همسرانش به نـام "رحمه" ماند. حضرت ایـوب(ع) در بـرابر تمام این حوادث بسیار ناخوشایند، سـنگین و پر رنج، استقامت نمود و هـم چنان به شـکر الـهی ادامه داد. خداوند در بـرابر آن حوادث دشوار بر درجات مقام شکر حضرت ایوب(ع) می افزود.
راز و نیاز حضرت ایوب(ع)
در بـرابر این حوادث رنج آور حضرت ایوب(ع) سر بر سجده نهاد. چنین با خدا راز و نیاز کرد: ... پـروردگارا، تو به من نـعمت دادی، از من بـاز پس گرفتی، ای آفریننده ی شب و روز، برهنه به دنیا آمدم، برهنه به سوی تو می آیم، بـنا بر این هر چه برای من بخواهی، خشنودم.
پس از آن همه گرفتاری، حضرت ایوب(ع) این بـار به پـا درد شدیدی مبتلا شد. ساق پایش زخم گردید. دیگر قدرت حرکت نـداشت. 17سال با ایـن وضع گذراند، ولـی هم چنان مثل کوهی استوار، به شکر گذاری ادامه داد. او نـه در نهان و نه آشکار، نه در دل و نه در زبان و عمل، هرگز اظهار کوچک ترین نـارضایتی نکرد. همه ی همسر آن حضرت(ع)، او را تنها گذاشتند و رفتند. تنها همسرش هم کـاسه ی صـبرش پس از مدّتی لب ریز شد. او هم ایـوب را تـنها گذاشت. حضرت ایوب(ع) تنها شد. در بیابان بـا آن همه بلا و درد، هم چنان صبر و استقامت و شکر می نمود. زمانی رسید که در کنار خود هیچ گونه غذا و آب ندید. بسیار گرسنه و تشنه شده بود. بـه سجده افتاد. بـا کمال ادب بـه خدا عرض کرد: ... پروردگارا، بـد حالی و مشکلات بـه من روی آوردهاست. تـو مهربان ترین مـهربانان هستی.*
* انبياء /84؛ رَبَّ اِنَّـی مَسّنِیََّ الضُّر ِوَ اَنـتَ اَرحَمُ الرّاحِمِین.
مستجات شدن دعـای حضرت ایـوب(ع)
دعـای حضرت ایـوب(ع) بـه استجابت رسید. بـلا ها رفع شد. نـعمت های الهی، جای گزین بـلاها گردید. بـا استقامت و شکر حضرت ایوب(ع) آب رفته بـه جوی خود بازگشت. بـر اثـر صبر، چهره ی درخشان ظفر نمایان گردید. آری!... این است نتیجه ی درخشان صبر و استقامت که پایه ی شکر و وصول بـه مقام رضاست.
علّت كينه ابلیس نسبت به حضرت ايّوب(ع)
خداوند از حضرت ایوب(ع) به نيكى ياد كرد. حضرت ايّوب(ع) را ستايش نمود. ابليس شنيد. خیلی نا رحت شد. به حسد و كينه شدیدی دچار گشت. به خداوند عرضه داشت: خدايا به كار بندهات ايّوب نظر كن. مىبينى؛ او بندهايست كه چون به او نعمت دادهاى، شكر تو را مىگويد. از آن جا كه به او صحّت و عافيت دادهاى، حمد و سپاس تو را بر زبان مىراند، امّا هرگز او را با سختى و بلا امتحان نكردهاى. من ضامن هستم، اگر او را دچار بلا و مصيبت كنى، كافر شده و تو را فراموش مىكند.
خداى متعال فرمود: تو آزادى كه بر مال او مسلّط شوى. آن دشمن خدا به سرعت همه بچه شياطين را جمع كرد و گفت: هر قدرتى داريد به كار ببنديد و مال ايّوب را نابود كنيد. خداوند مرا بر مال او مسلّط نمود.
يکى از شياطين گفت: من قدرتى دارم كه وقتى اراده كنم، درختان را به آتش مىكشم، هر چيزى كه به آن نزديك شود مىسوزانم.
ابليس گفت: به نزد شترهاى ايّوب و چوپان او برو. همه آن ها را يكى يكى به آتش بكش و چوپانش را هم هلاك كن.
سپس خودش به صورت آن چوپان در آمد. به نزد ايّوب رفت. او را در محراب عبادت مشغول نماز ديد. گفت: اى ايّوب، مىدانى خدايى كه او را عبادت مىكنى، با شتران تو و چوپانت چه كرده است؟!. ايّوب گفت: اموالم متعلّق به خدا بود كه به من امانت داده بود. او از من به حفظ يا هلاك آن ها سزاوارتر است. من همواره خود و مالم را در نابودى مىدانم.
ابليس گفت: پروردگارت با آتشى همه آن ها را نابود كرد.
مردم از اين کار مات و مبهوت شدند. يكى گفت: ايّوب خدايى ندارد. ديگرى گفت: اگر معبود ايّوب قدرتى داشت، مانع از هلاك شترانش مىشد. يكى ديگر مىگفت: اين مسألهاى باعث مىشود دشمنان ايّوب شادمان شده و او را شماتت كنند و دوستان او اندوهگين شوند.
حضرت ايّوب گفت: سپاس خدا را. او بود كه آن ها را بخشید. اکنون آن ها را از من گرفت. من از شكم مادرم عريان متولّد شدم و عريان هم به خاك باز مىگردم و به سوى او محشور مىشوم. درست نيست، وقتى خدا امانتى به تو مىدهد شادمان شوى، وقتى آن را پس مىگيرد، ناراحت شوى. خدا به تو و آن چه به تو بخشيده، سزاوارتر است
ابليس نا اميدانه گفت: كدام يك از شما قدرت بيشتری داريد؟!.
شيطانى گفت: من صدايى ايجاد مىكنم، هر که آن را بشنود مى میرد.
ابليس او را به سوی گوسفندان حضرت ايّوب(ع) فرستاد. همه را نابود كرد. خودش به صورت چوپان گوسفندان در آمد. به سراغ ايّوب رفت. همان حرف ها را تكرار كرد. از ايّوب همان جواب را شنيد.
دو باره با نا اميدی از يارانش كمك خواست. اين بار يكى گفت: من باد تندى ايجاد می كنم كه همه چيز را نابود سازد. او به سراغ كشت و زرع و خانه حضرت ايّوب(ع) رفت. همه را با خاك يكسان كرد. ابليس به صورت دهقان مزرعه به نزد حضرت ايّوب(ع) رفت. همان حرف ها را تكرار كرد. حضرت ايّوب(ع) همان پاسخ را به او داد. حضرت ايّوب(ع) خدا را شكر و سپاس مىگفت.
ابليس به خشم آمد. ديد به هيچ وجه نمىتواند از دست حضرت ايّوب(ع) خلاص شود. گفت: خدايا ايّوب اين نعمتها را در برابر سلامتى خود و خانوادهاش ناچيز مىشمارد. مرا بر فرزندان او مسلّط ساز. مرگ فرزند مصيبت بزرگيست. هيچ مردى طاقت تحمّل آن را ندارد.
ابليس بر فرزندان او مسلّط شد.به سراغ فرزندان حضرت ايّوب(ع) رفت. با زلزله سقف خانه اش را بر سر همه ويران نمود. آن ها مردند. به صورت مردى خون آلود به سراغ حضرت ايّوب(ع) رفت. گفت: ... اگر مىديدى كه چه طور فرزندانت تكه تكه شدند، خون از سر و رویشان جارى شده و قلبت تكّه تكّه گردیده ... . ابلیس به اين سخنان ادامه می داد.
شادی ابلیس
حضرت ايّوب(ع) مشتى خاك بر گرفت. آن را بر سر خود پاشيد. ابليس شاد و مسرور شد. حضرت ايّوب(ع) به خود آمد. وبراى اين بىتابى استغفار توبه نمود. ملائكه بلافاصله توبه او را دادند. ابليس اين بار هم نا اميد شد. گفت: خدايا مرا بر بدن او مسلّط ساز. اگر بيمار شود،كفر مىورزد.
خداوند او را بر جسم حضرت ايّوب(ع) مسلّط كرد، مگر زبان، قلب و عقل وى، تا او مایه امید مؤمنان باشد که در مصيبت ها مأيوس نشده، صبر نمایند. حضرت ايّوب(ع) در حال سجده بود. جسم او از درون مشتعل شد. زخمى سراسرى در آن بوجود آمد. خارش و سوزش بسيار داشت. زخم عفونت كرد. در خارج شهر برايش سايبانى تهيّه كردند. مردم او را ترك نمودند. فقط همسرش "رحيمه" دختر افرائيم، پسر حضرت يوسف(ع) و سه تن پيرو او در پیش حضرت ايّوب(ع) ماندند.
شکایت حضرت ايّوب(ع)
مردم او را سرزنش می کردند. ايّوب گفت: ملامت شما، از مصيبتى كه به من رسيده دشوارتر است. به درگاه الهى عرضه داشت: پروردگارا براى چه مرا آفريدى؟!. اى كاش مىدانستم مرتكب چه عملى شدهام كه كرامت خود را از من باز گرداندهاى. اى كاش مرا مىميراندى و به پدرانم ملحق مىشدم. مرگ برايم محبوب تر است. به مرگ، بيش از نیاز یک غريب به منزل، یک مسكين به آرامش و یک يتيم به سر پرست، نياز دارم. پروردگارا ... من بنده بىمقدار تو هستم. اگر نيكى كنى منّت سزاوار توست. اگر عقوبت نمايى، کیفر بندهات به دست توست. مرا در مقابل بلايى قرار دادى كه اگر بر كوه نازل مىشد، از تحمّل آن درمانده مى گردید. چگونه با اين همه ضعف من آن را تحمّل كنم؟!. خداوندا ... انگشتانم قدرتی ندارند. براى برداشتن لقمهاى در زحمت هستم. مژگانم فرو ريخته، گويا سوختهاند. چشمانم از حدقه بيرون آمده است. گوشت بدنم ريخته است. زبانم ورم کرده و دهانم را پر نموده، به طورى كه نمىتوانم لقمهاى ببلعم. لبهايم تحليل رفته، به طورى كه لب پائينى به چانه و لب بالايى به بينى رسيده است. همه مرا ملامت مىكنند. فرزندانم همگى از دنیا رفتند. اگر يكى از ايشان زنده بود به من كمك مىكرد و مرا در تحمّل مصيبت يارى مىنمود. همه آشنايان و دوستان با من قطع رابطه كردهاند. اگر ... .
وقتی حضرت ايّوب(ع) پای بر زمین کوبید.
حضرت ايّوب(ع) وقتى خدا را با اين سخنان خواند، ابرى بر فراز سرش قرار گرفت. از آن ندا داده شد: اى ايّوب خداوند عزّ و جلّ مىگويد: ... هر آينه من به تو نزديك ترم. برخيز و حجّت خود را عرضه كن. در مقام استدلال بر آی!. آیا با اين ضعف مىخواهى با من مجادله نمايى؟!.
آن روز كه من آسمان و زمين را خلق مىكردم كجا بودى؟!.
آيا مىدانى امتداد اطراف آسمان و زمين آن ها تا كجاست؟!
آيا در اثر عبادت های تو، آسمان و زمين بر افراشته مانده است؟!.
آیا تو در آن روز كه من ستارگان و مدار آن ها را می آفريدم كجا بودى؟!.
آيا تو كوه ها را بر افراشتهاى؟!.
آيا روز و شب را تو پديد آوردهاى؟!.
آيا تو موج هاى دريا را رام مىكنى؟!.
آيا بادها را تو به جنبش در مىآورى؟!.
آیا به حكم تو آب در روى زمين جريان مىيابد؟!.
و ....
حضرت ايّوب (ع) گفت: من هرگز چنين قدرتى ندارم. اى كاش زمين دهان مىگشود، مرا مىبلعيد و من چيزى نمىگفتم كه پروردگارم را ناخشنود سازم. خدايا من تو را و قدرت نامحدودت تو را مىشناسم. خدايا مىدانم كه خير خواه من هستى و تو يگانه مدبّر عالم وجودى. تكلّم يا سكوت من براى جلب رحمت توست. مرا ببخش. كلمهاى بود كه بر زبانم لغزيد. هرگز آن را تكرار نمىكنم. دستم را بر دهان خود می نهم. زبانم را می گزم. بر صورت خود خاك می پاشم. مرا بيامرز. از اين كه چيزى بر زبان راندم كه مورد رضايت تو نبود توبه می کنم. هرگز آن را اعاده نمىكنم.
خداى متعال فرمود: اى ايّوب علم من در باره تو نفوذ دارد. رحمت من بر غضبم پيشى گرفته است. وقتى خطا كنى من تو را مىآمرزم. بدان كه خانواده و اموالت را دو چندان به تو باز مىگردانم. تو را عافيت و سلامتی مىدهم تا عبرتى براى اهل مصيبت و حجّتى بر صابران باشى. ... با پاى خود به زمين بكوب. هم اينك اين چشمه ایى سرد و آشاميدنى است.*
* سوره ص، آيه 42. ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ
وقتی حضرت ايّوب(ع) خندید.
حضرت ايّوب(ع) با پايش به زمين ضربه زد. چشمهاى جوشيد. با آب چشمه غسل نمود. از همه دردها شفا یافت. از آب بيرون آمد. كنار چشمه نشست. همسرش آمد. حضرت ايّوب(ع) را نيافت. دنبال او به جست و جو پرداخت. سرگشته و حيران بود. نمی دانست چه بلايى بر سر حضرت ايّوب(ع) آمده است. دو باره به سراغ ايّوب(ع) رفت. بدون آن كه او را بشناسد. گفت: اى بنده خدا، آيا مىدانى مرد مريضى كه اين جا بود كجا رفته است ؟!.
ايّوب گفت: آيا اگر او را ببينى مىشناسى ؟!.
رحيمه گفت: چطور نشناسم ؟!.
حضرت ايّوب(ع) تبسّم كرد، خندید و گفت: من ايّوب هستم. رحيمه همسرش را از خندهاش شناخت.
منابع:
اعلام قرآن، خزائلی
تفسیر نمونه، ج13، ص479
قصص الانبیاء، رسول محلّاتی.
قصص قرآن، فاطمه مشايخ، انتشارات فرحان، تهران، 1381ش، چاپ اول، ص 306
زندگي نامه حضرت إسحاق (عليه السلام)
حضرت اسحاق(ع) از جمله پیامبران مرسل الهى است که از «پدرى همچون ابراهیم خلیل(ع) و مادرى همچون ساره» در منطقه فلسطین فعلى به دنیا آمد و در همانجا مى زیست. وى جد بنى اسرائیل است که حضرت جبرئیل(ع) به او بشارت داد که از نسل او، هزار پیامبر بوجود خواهند آمد، که از جمله آنها حضرت موسى(ع) بود. تولد ایشان چند سال بعد از تولد حضرت اسماعیل(ع) رخ داد،. در بعضى از روایات گفته اند پنج سال بعد از اسماعیل(ع) متولد شد. و نیزگفته اند تولد اسماعیل در 90 سالگى ابراهیم(ع) و تولد اسحاق در 120 سالگى(ع) بوده بنابراین 30 سال اختلاف سن داشته اند و اسحاق کوچکتر از اسماعیل بوده است. در هفتمین روز تولدش او را ختنه نمودند. چهره و سیماى وى مانند مادرش ساره بسیار خوش منظر و زیبا بود. به هنگام تولد اسحاق، پدرش یکصد و بیست و مادرش نود سال، سن داشتند.
اصل و نسب حضرت اسحاق(ع)
در روایات، اسحاق پنج سال کوچک تر از اسماعیل و محل ولادتش شام است. مادرش ساره همسر رسمى ابراهیم و دختر خاله آن حضرت است. داستان بشارت ولادت اسحاق که به وسیله فرشتگان الهى به ساره و ابراهیم داده شد، در چند جاى قرآن ذکر شده است: سوره هاى هود، حجر و ذاریات؛ البته در سوره عنکبوت نیز اشاره اى بدان شده است. و در سوره حجر و ذاریات نیز اسحاق ذکر نشده و تنها نام بشارت به ابراهیم یا بشارت به آمدن فرزندى دانا براى آن حضرت ذکر شده. و از این رو درباره فرزندى که خداوند به آمدنش بشارت داده، اختلاف است و در بعضى روایات، بشارت به آمدن اسماعیل ذکر شده، از این رو برخى گفته اند که این بشارت چندبار اتفاق افتاده است: یک بار به اسماعیل و بار دیگر به اسحاق و شاید سبب آن (چنان که در برخى از روایات هست ) این بوده که خداى تعالى مى خواست این بشارت را ضمن خبرنابودى قوم لوط به ابراهیم بدهد تا تسلیتى براى او باشد، زیرا خبر نابودى ایشان براى ابراهیم خبر ناگوارى بود. به هر حال در خصوص این موضوع، شش آیه در قرآن آمده است. در دو آیه خداوند، ابراهیم(ع) و همسرش ساره را به فرزند پسرى بنام اسحاق بشارت مى دهد. سپس در سه آیه مى فرماید: ما اسحاق را به ابراهیم هدیه کردیم، و در پایان شکر و سپاسگزارى حضرت ابراهیم(ع) را بر نعمت فرزند ذکر نموده است.
ابتداء آیاتى که به ابراهیم(ع) و همسرش بشارت فرزند داده اند:
1 - بشارت به ابراهیم
خداوند می فرماید: « و بشرناه باسحاق» (صافات / 112) ترجمه: و ما او (ابراهیم) را به اسحاق بشارت دادیم. چنانکه از کلمه «بشرناه» مشخص است، با ضمیر «ه» اشاره مى فرماید، بشارت دادیم او را بدون اینکه به نام «او» تصریح نماید. لکن با توجه به آیات قبل که صریحا نام حضرت ابراهیم(ع) را برده است مفسرین مکرم، بدون هیچ تردیدى مقصود از ضمیر «ه» را حضرت ابراهیم(ع) دانسته اند. بنابراین آیه شریفه متضمن بشارت به ولادت اسحاق(ع) است بر حضرت ابراهیم(ع). دو مرتبه از سوى خداوند به حضرت ابراهیم(ع) بشارت به فرزند داده شد. یکى بشارت به اسماعیل(ع) و دوم بشارت به اسحاق(ع). در روایت است که راوى از امام صادق(ع) پرسید: بین دو بشارتى که به ابراهیم(ع) داده شد چند سال فاصله بود؟ حضرت فرمود: بین این دو بشارت پنج سال فاصله شد.
2- بشارت تولد اسحاق به ساره
خداوند می فرماید: « وامرأته قائمة فضحکت فبشرناها باسحاق» (هود/ 71) ترجمه: و همسر او (ابراهیم(ع)) ایستاده بود، (ازخوشحالى) خندید (یا، ایستاده بود پس حیض شد) پس او را به اسحاق بشارت دادیم. آیه شریفه متضمن بشارت ولادت حضرت اسحاق(ع) بر ساره همسر ابراهیم(ع) است، که بنابر یک معنا در جمله «فضحکت»، همراه با بشارت لفظى، در عمل هم پیش درآمد و پیش زمینه فرزنددار شدن به ساره داده شد، تا وى به راحتى باور کند، و امیدوار به باردار شدن خود بشود. کلمه «ضحکت» از ماده «ضحک» به فتحه ضا، بمعناى حیض شدن زنان است مؤید این معنا، حرف «فا» بر سر «فبشرناه» است که بشارت، متفرع بر «فضحکت» شده است و معنایش اینچنین است: «به مجرد اینکه حیض شد ما او را به اسحاق بشارت دادیم، و این حیض شدن نشانه اى بود بر اینکه همسر ابراهیم(ع) زودتر بشارت را باور کند و بپذیرد. و خود این حالت (حیض شدن) معجزه اى بود که دل او را آماده مى کرد به اینکه به راستى و درستى بشارت فرشتگان اذعان پیدا کند. این نظر ما بود ولى بیشتر مفسرین کلمه «فضحکت» را به کسره ضاء و به معناى خنده گرفته اند، آنگاه اختلاف کرده اند بر اینکه، آوردن این کلمه چه دخالتى در مطلب داشته و علت خنده ساره چه بوده؟ و توجیهاتى بر علت خنده ساره کرده اند. در سوره هود داستان بشارت به ولادت اسحاق با تفصیل بیشترى ذکر شده که ترجمه آن چنین است: و همانا فرستادگان ما با نوید نزد ابراهیم آمدند و بدو سلام گفتند و او هم سلام گفت و طولى نکشید که گوساله بریانى (براى پذیرایى آنان ) آورد، و چون دید که دستشان به سوى آن دراز نمى شود آن ها را ناآشنا شمرد و ترسى در دلش جاى گرفت، فرستادگان بدو گفتند: نترس که به سوى قوم لوط فرستاده شده ایم، زنش (در آن حال ) ایستاده بود و بخندید، ما(به وسیله همان فرستادگان )آن زن را به اسحاق واز پى او با یعقوب مژده دادیم، زن با تعجب گفت: واى بر من چگونه خواهم زایید با آن که پیرزنى هستم و این شوهرم نیز مردى پیروفرتوت است براستى که این داستان شگفت انگیزى است، بدو گفتند: از کار خدا تعجب مى کنى که رحمت و برکت هاى او بر شما خاندان (شامل ) بوده و براستى که خدا ستوده و بزرگوار است ( هودآیات 69-73). خداى تعالى چند تن از فرشتگان را - که برخى از مفسران آن ها را نه تا یازده نفر ذکر کرده اند و جبرئیل، میکائیل و اسرافیل نیز از آن ها بودند- ماءمور نابودى قوم لوط کرد و به آن ها دستور داد که ابتدا نزد ابراهیم بروند و ولادت اسحاق را به وى بشارت دهند و سپس به دنبال ماءموریت خویش رهسپار گردند. علت این دستور نیز - طبق برخى از تواریخ - آن بود که ابراهیم بسیار مهمان دوست بود و پیش از این در حدیث کتاب کافى گذشت که هرگاه میهمان نداشت به سراغ او از خانه بیرون مى رفت تا میهمانى بیابد وارد نشده و او ناراحت بود. ناگهان میهمانانى خوش سیما و زیباروى را مشاهده کرد که بروى وارد شدند. ابراهیم خوشحال شد و با خود گفت: باید خدمت کارى اینان را خود انجام دهم. به دنبال این تصمیم برخاست و گوساله اى را - که مطابق برخى از روایات جز آن در خانه اش چیزى نبود- ذبح کرد و پس از بریان کردن براى میهمانان آورد. خود نیز در پیش روى آنان نشست و به خوردن غذا مشغول شد. اماضمن خوردن، متوجه شد که آن ها به غذا دست نمى زنند، از این رو وحشتى در دلش افتاد و چنان که برخى گفته اند و در روایتى هم ذکر شده، ترسید که مبادا آن جوانالن نیرومند در دلش افتاد و چنان که برخى گفته اند و در روایتى هم ذکر شده، ترسید که مبادا آن جوانان نیرومند که شبانه به خانه او آمده اند، قصد آسیب رساندن به او یا دزدى داشته باشند، اما وقتى مشاهده کرد که غذا نمى خورد، دانست که آن ها فرشته اند، ولى ترسید که مبادا براى عذاب قوم او آمده باشند. به هر حال ترس خود را به آنان اظهار کرد. فرشتگان که دانستند ابراهیم از آن ها بیمناک شده، خود را به او معرفى کردند و ترس او را برطرف ساخته و ماءموریتشان را به اطلاع وى رسانیدند، سپس مژده ولادت فرزندى دانا را بدو دادند. ابراهیم در کمال تعجب گفت: آیا پس از آن که من پیر شده ام (حجر، آیه 54) وامید فرزند دار شدن در من نیست مرا به فرزندى بشارت مى دهید؟(حجرآیه 54) فرشتگان گفتند: تو را به حق بشارت مى دهیم. ( همان، آیه 55) و این موضوع تحقق خواهد یافت و تو از نومیدان مباش. ساره ایستاد بود. وقتى این بشارت را شنید، خندید و چنان که در حدیثى از امام باقر(ع ) نقل شده و برخى از مفسران هم گفته اند، خنده اش از تعجب بود که چگونه در جوانى که به امید بچه دار شدن آن ها امید مى رفت، داراى فرزند نشدند و اکنون که به سن پیرى رسیده اند، خداوند بدان ها فرزندى مى دهد، زیرا از سن ساره در آن وقت - به اختلاف روایات - 98 یا 99 سال گذشته و ابراهیم نیز 100 یا 120 ساله بود. ولى فرشتگان گذشته از اسحاق به فرزند او هم - که نامش یعقوب بود - مژده دادند که باقى خواهد ماند و داراى فرزند و نسل خواهد شد. ساره مانند ابراهیم از تعجب گفت: واى بر من چگونه من داراى فرزندى مى شوم با آن که پیرزنى هستم و شوهرم نیز پیرى فرتوت است (هودآیه 72). ساره پس از این بشارت، به اسحاق حامله شد. پس از گذشت دوران آبستنى، اسحاق متولد شد و باگذشتن روزها و شب ها اندک اندک بزرگ شد و رونق تازه اى به زندگى آن ها بخشید.
دسته دیگرى از آیات، با کلمه «وهب» دلالت بر فرزندى اسحاق(ع) براى ابراهیم(ع) و ساره مى کند:
3 - هدیه خداوند بر ابراهیم(ع)
خداوند می فرماید: « و وهبناله اسحاق» (انعام/84. ) ترجمه: اسحاق را ما به او (ابراهیم (ع)) بخشیدیم.
این آیه به یکى از مواهب خداوند اشاره مى فرماید، که آن موهبت فرزندان صالح و نسل لایق و برومند است که یکى از بزرگترین مواهب الهى محسوب مى شود. علامه طباطبایى (ره) در ذیل تفسیر این آیه شریفه مى فرماید: اسحاق فرزند ابراهیم(ع) و یعقوب فرزند اسحاق(ع) است.
از جمله همین دسته آیات، این آیه شریفه است که عین عبارت آیه قبل مى فرماید: «وهبناله اسحاق» (مریم / 49) ترجمه: ما اسحاق را به او (ابراهیم(ع)) بخشیدیم. علامه طباطبایى (ره) ذیل تفسیر این شریفه مى فرماید: بعید نیست اینکه بجاى بردن نام فرزند دیگر، ابراهیم(ع) (یعنى اسماعیل(ع)) نام یعقوب فرزند اسحاق را برده است، براى این بوده که خواسته است به ادامه شجره نبوت در بنى اسرائیل اشاره کند که جمع کثیرى از دودمان یعقوب(ع) از انبیاء بوده اند.
از جمله همین دسته آیات این کریمه است که مى فرماید: «وهبناله اسحاق و یعقوب نافلة»(انبیاء / 72) ترجمه: ما اسحاق را به وى (ابراهیم(ع)) بخشیدیم، و یعقوب (فرزند اسحاق را بر او افزودیم. این آیه کریمه نیز با صراحت مى رساند که اسحاق(ع) فرزند حضرت ابراهیم(ع) و یعقوب نوه او است چنانکه آیات دیگر نیز عینا این مطلب را دلالت مى کرد. نافلة در لغت به معناى: مستحبات عبادات، پسر اولاد (نوه)، غنیمت و عطایا آمده است. علامه طباطبایى (ره) نیز مى فرماید: کلمه نافله به معناى، عطیه است.
4- سپاسگزارى ابراهیم(ع) از خداوند
اما آخرین آیه در این بحث، آیه اى است که حمد و ثناى ابراهیم(ع) بر مواهب و عطایاى الهى را ذکر مى کند، و مى فرماید: حمد خداى را که در پیرى (وکهولت سن که امیدى به فرزنددار شدن نبود) اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. خداوند می فرماید: « الحمدالله الذى وهب لى على الکبر اسماعیل و اسحاق» (ابراهیم / 39) حمد خداى را که در پیرى اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. ترجمه: حمد و ثناى خداى را که در پیرى (وکهولت سن) اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. این آیه کریمه نقل مى نماید شکر نعمتهاى خداوند را که یکى از مهمترین آنها در حق ابراهیم(ع) همان صاحب دو فرزند برومند شدن به نام اسماعیل و اسحاق است آن هم در سن پیرى (و در عین ناباورى). علامه طباطبایى (ره) مى فرماید: این جمله «الحمدالله الذى» به منزله، جمله معترضه است که در وسط دعاى آن جناب قرار گرفته است. و علت گفتن این جمله معترضه در وسط دعا این بوده که ایشان در ضمن خواسته هایش، ناگهان به یاد عظمت نعمتى که خدا به وى ارزانى داشته افتاده آنهم بدین شکل که، بعد از آنکه همه اسباب عادى فرزنددار شدن منتفى بوده، به وى دو فرزند صالح چون اسماعیل(ع) و اسحاق(ع) داده است، و (معتقد است) اگر چنین عنایتى خداوند به وى فرموده بخاطر استجابت دعایش بود. ابراهیم(ع) در بین دعایش وقتى به یاد این نعمت عظیم مى افتد، ناگهان رشته دعا را رها نموده، به شکر خدا مى پردازد و خداى را بر استجابت دعایش ثنا مى گوید. این الگوى نیکوى است که اولا، انسان از دعا بعنوان یکى از عوامل پیش برنده آمال، آرزوها و نیازهایش بجا استفاده نماید. ثانیا همیشه هم و غمش را نداشته هایش پر نکند، بلکه گاهى توجه به سرمایه هاى خدادادى داشته باشد و شکر آنها را بجا آورد و قدردان آنها باشد، بعبارت دیگر قبل از آنکه بگوید خدایا این نصفه لیوان را پرآب نما، خوب است که خداوند را بخاطر آن نصف لیوان آب سپاسگزار باشد، سپس تقاضاى پر شدن نصف دیگر را نماید، این الگوى نیکویى است که در خواستن ها از خداوند متعال باید رعایت نمود. این روحیه و این رویه انسان را از غفلت نسبت به نعمتهاى موجود و نیز از کفران نعمتها و نیز از یأس و ناامیدى نسبت به حال و آینده نجات مى دهد بعلاوه امید به آینده با توجه و عنایت به سرمایه هاى موجود برایش حاصل مى شود.
سرگذشت و پایان عمر اسحاق پیامبر (عليه السلام)
اسحاق دومین فرزند ابراهیم ـ علیه السلام ـ بود، مادرش ساره نام داشت، ابراهیم و ساره هر دو پیر شده بودند، و امید داشتن فرزند نداشتند، ابراهیم ـ علیه السلام ـ همواره دعا میکرد که خداوند فرزند صالحی به او بدهد، سرانجام خداوند لطف کرد و فرشتگان الهی تولد اسحاق ـ علیه السلام ـ را به ابراهیم ـ علیه السلام ـ بشارت دادند. سرانجام با تولد این نوگل زیبا، فصل جدیدی در زندگی ابراهیم ـ علیه السلام ـ و ساره به وجود آمد. در قرآن هفده بار سخن از اسحاق ـ علیه السلام ـ به میان آمده، و او را به عنوان عبد صالح خدا، پیامبر شایسته، دارای روش ارجمند یاد شده است، برنامه او همان برنامه پدرش ابراهیم ـ علیه السلام ـ بود، حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ در زندان، برنامه خود را براساس پیروی از آیین پدرانش دانسته و میگوید: «و اتبعت مله آبائی إبراهیم و إسحاق و یعقوب؛ من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم» (یوسف، 38). حضرت اسحاق ـ علیه السلام ـ هنگام بلوغ با دختری در سرزمین بابل به نام بقا خواهر یکی از شخصیتهای آن دیار به نام لابان ازدواج کرد، و در چهل سالگی از طرف پدرش ابراهیم به عنوان تبلیغ و ارشاد مردم کنعان و فلسطین مأمور شد، آنها را به سوی خدای یکتا فراخواند، سرانجام در شام سکونت نمود، و هم چنان به مسؤولیت مهم ارشاد اشتغال داشت. پس از درگذشت اسماعیل(ع) به نبوت رسید، و به سن یکصد و هشتاد سالگى رحلت نمود و در جوار قبر پدرش حضرت ابراهیم(ع) در قدس شریف مدفون گشت. اما در نقل دیگر در مورد آن جناب آمده است: اسحاق، با «رفقا» دختر «بتویل» ازدواج کرد که از وى در سن شصت سالگى صاحب دو فرزند به نامهاى «عیص» و «یعقوب» شد. عیص که بزرگتر از یعقوب بود با دختر عمویش بنام «نسمه» ازدواج کرد که از وى «روم بن عیص» بدنیا که تمام زردپوستان از نسل او مى باشند. و یعقوب (اسرائیل) با دختردایى خود بنام «لیا»، دختر «لبان بن بتویل» ازدواج نمود که حاصل این ازدواج فرزند انى بنامهاى «روبیل، شمعون، لاوى، یهودا، زبالون، لشحر یا یشحر» بود، سپس «لیا» فوت نمود، یعقوب با خواهر او «راحیل» ازدواج کرد که از او «یوسف و بنیامین» متولد شد (بنیامین در عربى، شداد خوانده مى شود). اسحاق به سن یکصد و شصت سالگى فوت نمود و در جوار پدرش دفن شد. به هر حال بیشتر مورخان عمر اسحاق را 180 سال نوشته اند، ولى ابن اثیر عمر ایشان را 160 سال ذکر کرده است. مرقد مطهرش در شهر قدس خلیل در نزدیک مرقد مطهر پدرش حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ قرار گرفته است او دارای فرزندانی بود که برجستهترین آنها حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ پدر حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ است که داستانش بعدا خاطر نشان میشود.
حضرت ابراهیم علیه السلام پسر تارخ از نوادگان حضرت نوح علیه السلام و از پیامبران بزرگ الهی است. پیامبران هر سه دین توحیدی جهان، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت، از فرزندان ابراهیم به شمار میآیند.
ابراهیم بر طبق روایات، 3000 سال پس از آفرینش آدم یا 1263 سال پس از نوح، به دنیا آمد. محققان، سرزمین بابل یا شوش یا حران را زادگاه ابراهیم میدانند.
نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهیم، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستاره شناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را در هم میکوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید. از این رو مادر حضرت ابراهیم، امیله، به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهیم، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سالها او را در همان مکان مخفی نگه داشت.
ابراهیم خلیل الله سال ها پیش در جنوب بین النهرین حکومتی به نام بابل به دنیا آمد.در آن زمان پادشاهی به نام نمرود در آن سرزمین حکومت می کرد.مردم بابل خدای یکتا و بزرگ را نمی شناختند و مشغول پرستش بت های سنگی بودند.تا این که حضرت ابراهیم (ع) به دنیا آمد پس از مرگ پدر و مادرش،سرپرستی حضرت ابراهیم (ع) را عمویش ، آذر بت تراش بر عهده گرفت.
او که خود مردی بت ساز بود از کودکی ساختن و پرستش بت ها را به آن حضرت آموزش می داد و این برای حضرت ابراهیم سوال بزرگی بود که چگونه می توان بتی را پرستش کرد که ساخته ی دست انسان است.حضرت ابراهیم (ع) که به خدای یکتا اعتقاد داشت روزی که مشغول ذکر گفتن در دشتی بود ، حضرت جبرائیل بر او نازل شد و ایشان به پیامبری برگزیده شدند.چندی بعد در شبی که اهالی شهر برای انجام مراسمی به خارج از شهر رفته بودند،حضرت ابراهیم (ع) به بهانه ی بیماری در شهر ماند و به امر خدا وارد بت خانه شد و همه ی بت ها را در هم شکست و تبری را که با خود داشت بر دوش بت بزرگ گذاشت سپس خارج شداز آن جایی که خدمتکار بتکده ایشان را دیده بود،شکستن بت ها را به هارپاگ - وزیر نمرود - گزارش داد و به این ترتیب ابراهیم (ع) را نزد نمرود بردند.علت شکستن بت ها و اهانت به خدایان را سوال کردند.ایشان فرمودند: که کار بت بزرگ است؛نمرود در جواب گفت: بت ها قادر به حرکت نیستند و توانایی انجام کاری را ندارند. در این جا بود که حضرت ابراهیم (ع) گفتند: چگونه خدایانی رامی پرستید که قادر به انجام هیچ کاری نیستند. نمرود که از این پاسخ عصبانی شده بود دستور داد تا آن حضرت را به درون آتشی به بلندی افلاک در میدان شهر بیندازند،تا درسی برای عبرت دیگران باشد.
در آن شب در میان انبوه مردم حضرت ابراهیم (ع) را توسط منجنیقی در آتش انداختند ولی به اذن خداوند آتش بر وی سرد شد و هیزم ها به گلستان تبدیل شدند. او بانگ برآورد: خداوند بزرگ و بکتا خالق دنیا و مخلوقات می باشد،نه می زاید و نه زاده ی کسی است او بی نیاز و یکتاست و همتا و مانندی ندارد و اوست که جان می بخشد و جان می ستاند ...
به دستور نمرود ابراهیم را به زندان می آورند و در آن جا دو زندانی محکوم به مرگ را نمرود یکی را کشت و دیگری را آزاد کرد و گفت: من هستم که می توانم جان دهم و جان بستانم و فردا هم با خدای تو خواهم جنگید.
فردای آن روز نمرود به بالای برج بابل رفت و اظهار قدرتمندی کردو آماده ی جنگ شد، تیری در کمان گذاشت و رها کرد.همه جا در سکوت بود که ناگهان مگسی از سوراخ بینی وی وارد مغز او شد و به دستور خدا زنده ماند و شروع به خوردن مغز نمرود کرد. کمی بعد، نمرود که خود را خدای بزرگ بابل می دانست از شدت درد جان به جان آفریت تسلیم کرد.
پس از گذشت سال ها از ازدواج حضرت ابراهیم (ع) با ساره چون بچه دار نشدند حضرت ابراهیم (ع) به اصرار ساره با حاجر که کنیزشان بود ازدواج کرد و از وی صاحب فرزند پسری به نام اسماعیل شد. ساره از حسادت به علاقه ی بیشتر ابراهیم (ع) به حاجر ، حاجر فرزندش را از خانه بیرون کرد.از طرف خداوند وحی بر حضرت ابراهیم (ع) نازل شد که آن ها را به منطقه ی بیابانی ای بین دو کوه صفا و مروه برده و رها سازد و آن حضرت نیز این کار را کرد. پس از تمام شدن ذخیره ی آب حاجر، اسماعیل که از تشنگی بی قراری می کرد؛مادر به دنبال آب بر قله ی دو کوه صفا و مروه سراب آب می دید و برای آوردن آب هفت مرتبه مسافت بین دو کوه را طی کرد. در آن لحظه به اذن خدا توانا و مهربان از ضربه ی پای اسماعیل (ع) بر زمین چشمه ای جوشید و خروشان شد.
سال ها گذشت تا این که روزی حضرت ابراهیم (ع) به فرمان خداوند جهت قربانی کردن فرزندش اسماعیل (ع) راهی آن جا شد. با دیدن فرزندش که اینک جوانی زیبا و برومند شده بود، ابتدا او را نشناخت. از این که باید او را قربانی می کرد بسیار غمگین شد ولی چون امر خداوند لازم الاجرا بود و به بزرگی و مهربانی خداوند ایمان داشت لذا این امر را با اسماعیل (ع) در میان گذاشت. اسماعیل (ع) هم که به خداوند یکتا ایمان داشت فرمان خدا را پذیرفت و به همراه پدرش راهی قربانگاه شد. در بین راه شیطان برای منحرف کردن حضرت ابراهیم (ع) بار ها ظاهر شد و هر بار آن حضرت سنگی به طرف شیطان پرتاب می نمود تا این که به محل مورد نظر رسیدند. حضرت ابراهیم (ع) چاقو را بر گردن اسماعیل (ع) نهاد ولی چاقو نبرید. ناگهان حضرت جبرائیل (ع) خوانده شد و فرمود: ابراهیم، تو از امتحان خداوند سربلند بیرون آمدی و اینک این گوسفند را به جای فرزندت، در راه خدا قربانی کن.
چند سال بعد حضرت ابراهیم (ع) از جانب خداوند مامور بازسازی کهبه- خانه ی خدا -شد و این کار را به کمک فرزندش اسماعیل (ع) انجام داد.
منبع:دین و و زندگی
زندگي نامه حضرت ابراهيم (عليه السلام)
حضرت إسحاق (عليه السلام)از جمله پیامبران مرسل الهى است که از «پدرى همچون ابراهیم خلیل(ع) و مادرى همچون ساره» در منطقه فلسطین فعلى به دنیا آمد و در همانجا مى زیست. وى جد بنى اسرائیل است که حضرت جبرئیل(ع) به او بشارت داد که از نسل او، هزار پیامبر بوجود خواهند آمد، که از جمله آنها حضرت موسى(ع) بود. تولد ایشان چند سال بعد از تولد حضرت اسماعیل(ع) رخ داد،. در بعضى از روایات گفته اند پنج سال بعد از اسماعیل(ع) متولد شد. و نیزگفته اند تولد اسماعیل در 90 سالگى ابراهیم(ع) و تولد اسحاق در 120 سالگى(ع) بوده بنابراین 30 سال اختلاف سن داشته اند و اسحاق کوچکتر از اسماعیل بوده است. در هفتمین روز تولدش او را ختنه نمودند. چهره و سیماى وى مانند مادرش ساره بسیار خوش منظر و زیبا بود. به هنگام تولد اسحاق، پدرش یکصد و بیست و مادرش نود سال، سن داشتند.
اصل و نسب حضرت اسحاق(ع)
در روایات، اسحاق پنج سال کوچک تر از اسماعیل و محل ولادتش شام است. مادرش ساره همسر رسمى ابراهیم و دختر خاله آن حضرت است. داستان بشارت ولادت اسحاق که به وسیله فرشتگان الهى به ساره و ابراهیم داده شد، در چند جاى قرآن ذکر شده است: سوره هاى هود، حجر و ذاریات؛ البته در سوره عنکبوت نیز اشاره اى بدان شده است. و در سوره حجر و ذاریات نیز اسحاق ذکر نشده و تنها نام بشارت به ابراهیم یا بشارت به آمدن فرزندى دانا براى آن حضرت ذکر شده. و از این رو درباره فرزندى که خداوند به آمدنش بشارت داده، اختلاف است و در بعضى روایات، بشارت به آمدن اسماعیل ذکر شده، از این رو برخى گفته اند که این بشارت چندبار اتفاق افتاده است: یک بار به اسماعیل و بار دیگر به اسحاق و شاید سبب آن (چنان که در برخى از روایات هست ) این بوده که خداى تعالى مى خواست این بشارت را ضمن خبرنابودى قوم لوط به ابراهیم بدهد تا تسلیتى براى او باشد، زیرا خبر نابودى ایشان براى ابراهیم خبر ناگوارى بود. به هر حال در خصوص این موضوع، شش آیه در قرآن آمده است. در دو آیه خداوند، ابراهیم(ع) و همسرش ساره را به فرزند پسرى بنام اسحاق بشارت مى دهد. سپس در سه آیه مى فرماید: ما اسحاق را به ابراهیم هدیه کردیم، و در پایان شکر و سپاسگزارى حضرت ابراهیم(ع) را بر نعمت فرزند ذکر نموده است.
ابتداء آیاتى که به ابراهیم(ع) و همسرش بشارت فرزند داده اند:
1 - بشارت به ابراهیم
خداوند می فرماید: « و بشرناه باسحاق» (صافات / 112) ترجمه: و ما او (ابراهیم) را به اسحاق بشارت دادیم. چنانکه از کلمه «بشرناه» مشخص است، با ضمیر «ه» اشاره مى فرماید، بشارت دادیم او را بدون اینکه به نام «او» تصریح نماید. لکن با توجه به آیات قبل که صریحا نام حضرت ابراهیم(ع) را برده است مفسرین مکرم، بدون هیچ تردیدى مقصود از ضمیر «ه» را حضرت ابراهیم(ع) دانسته اند. بنابراین آیه شریفه متضمن بشارت به ولادت اسحاق(ع) است بر حضرت ابراهیم(ع). دو مرتبه از سوى خداوند به حضرت ابراهیم(ع) بشارت به فرزند داده شد. یکى بشارت به اسماعیل(ع) و دوم بشارت به اسحاق(ع). در روایت است که راوى از امام صادق(ع) پرسید: بین دو بشارتى که به ابراهیم(ع) داده شد چند سال فاصله بود؟ حضرت فرمود: بین این دو بشارت پنج سال فاصله شد.
2- بشارت تولد اسحاق به ساره
خداوند می فرماید: « وامرأته قائمة فضحکت فبشرناها باسحاق» (هود/ 71) ترجمه: و همسر او (ابراهیم(ع)) ایستاده بود، (ازخوشحالى) خندید (یا، ایستاده بود پس حیض شد) پس او را به اسحاق بشارت دادیم. آیه شریفه متضمن بشارت ولادت حضرت اسحاق(ع) بر ساره همسر ابراهیم(ع) است، که بنابر یک معنا در جمله «فضحکت»، همراه با بشارت لفظى، در عمل هم پیش درآمد و پیش زمینه فرزنددار شدن به ساره داده شد، تا وى به راحتى باور کند، و امیدوار به باردار شدن خود بشود. کلمه «ضحکت» از ماده «ضحک» به فتحه ضا، بمعناى حیض شدن زنان است مؤید این معنا، حرف «فا» بر سر «فبشرناه» است که بشارت، متفرع بر «فضحکت» شده است و معنایش اینچنین است: «به مجرد اینکه حیض شد ما او را به اسحاق بشارت دادیم، و این حیض شدن نشانه اى بود بر اینکه همسر ابراهیم(ع) زودتر بشارت را باور کند و بپذیرد. و خود این حالت (حیض شدن) معجزه اى بود که دل او را آماده مى کرد به اینکه به راستى و درستى بشارت فرشتگان اذعان پیدا کند. این نظر ما بود ولى بیشتر مفسرین کلمه «فضحکت» را به کسره ضاء و به معناى خنده گرفته اند، آنگاه اختلاف کرده اند بر اینکه، آوردن این کلمه چه دخالتى در مطلب داشته و علت خنده ساره چه بوده؟ و توجیهاتى بر علت خنده ساره کرده اند. در سوره هود داستان بشارت به ولادت اسحاق با تفصیل بیشترى ذکر شده که ترجمه آن چنین است: و همانا فرستادگان ما با نوید نزد ابراهیم آمدند و بدو سلام گفتند و او هم سلام گفت و طولى نکشید که گوساله بریانى (براى پذیرایى آنان ) آورد، و چون دید که دستشان به سوى آن دراز نمى شود آن ها را ناآشنا شمرد و ترسى در دلش جاى گرفت، فرستادگان بدو گفتند: نترس که به سوى قوم لوط فرستاده شده ایم، زنش (در آن حال ) ایستاده بود و بخندید، ما(به وسیله همان فرستادگان )آن زن را به اسحاق واز پى او با یعقوب مژده دادیم، زن با تعجب گفت: واى بر من چگونه خواهم زایید با آن که پیرزنى هستم و این شوهرم نیز مردى پیروفرتوت است براستى که این داستان شگفت انگیزى است، بدو گفتند: از کار خدا تعجب مى کنى که رحمت و برکت هاى او بر شما خاندان (شامل ) بوده و براستى که خدا ستوده و بزرگوار است ( هودآیات 69-73). خداى تعالى چند تن از فرشتگان را - که برخى از مفسران آن ها را نه تا یازده نفر ذکر کرده اند و جبرئیل، میکائیل و اسرافیل نیز از آن ها بودند- ماءمور نابودى قوم لوط کرد و به آن ها دستور داد که ابتدا نزد ابراهیم بروند و ولادت اسحاق را به وى بشارت دهند و سپس به دنبال ماءموریت خویش رهسپار گردند. علت این دستور نیز - طبق برخى از تواریخ - آن بود که ابراهیم بسیار مهمان دوست بود و پیش از این در حدیث کتاب کافى گذشت که هرگاه میهمان نداشت به سراغ او از خانه بیرون مى رفت تا میهمانى بیابد وارد نشده و او ناراحت بود. ناگهان میهمانانى خوش سیما و زیباروى را مشاهده کرد که بروى وارد شدند. ابراهیم خوشحال شد و با خود گفت: باید خدمت کارى اینان را خود انجام دهم. به دنبال این تصمیم برخاست و گوساله اى را - که مطابق برخى از روایات جز آن در خانه اش چیزى نبود- ذبح کرد و پس از بریان کردن براى میهمانان آورد. خود نیز در پیش روى آنان نشست و به خوردن غذا مشغول شد. اماضمن خوردن، متوجه شد که آن ها به غذا دست نمى زنند، از این رو وحشتى در دلش افتاد و چنان که برخى گفته اند و در روایتى هم ذکر شده، ترسید که مبادا آن جوانالن نیرومند در دلش افتاد و چنان که برخى گفته اند و در روایتى هم ذکر شده، ترسید که مبادا آن جوانان نیرومند که شبانه به خانه او آمده اند، قصد آسیب رساندن به او یا دزدى داشته باشند، اما وقتى مشاهده کرد که غذا نمى خورد، دانست که آن ها فرشته اند، ولى ترسید که مبادا براى عذاب قوم او آمده باشند. به هر حال ترس خود را به آنان اظهار کرد. فرشتگان که دانستند ابراهیم از آن ها بیمناک شده، خود را به او معرفى کردند و ترس او را برطرف ساخته و ماءموریتشان را به اطلاع وى رسانیدند، سپس مژده ولادت فرزندى دانا را بدو دادند. ابراهیم در کمال تعجب گفت: آیا پس از آن که من پیر شده ام (حجر، آیه 54) وامید فرزند دار شدن در من نیست مرا به فرزندى بشارت مى دهید؟(حجرآیه 54) فرشتگان گفتند: تو را به حق بشارت مى دهیم. ( همان، آیه 55) و این موضوع تحقق خواهد یافت و تو از نومیدان مباش. ساره ایستاد بود. وقتى این بشارت را شنید، خندید و چنان که در حدیثى از امام باقر(ع ) نقل شده و برخى از مفسران هم گفته اند، خنده اش از تعجب بود که چگونه در جوانى که به امید بچه دار شدن آن ها امید مى رفت، داراى فرزند نشدند و اکنون که به سن پیرى رسیده اند، خداوند بدان ها فرزندى مى دهد، زیرا از سن ساره در آن وقت - به اختلاف روایات - 98 یا 99 سال گذشته و ابراهیم نیز 100 یا 120 ساله بود. ولى فرشتگان گذشته از اسحاق به فرزند او هم - که نامش یعقوب بود - مژده دادند که باقى خواهد ماند و داراى فرزند و نسل خواهد شد. ساره مانند ابراهیم از تعجب گفت: واى بر من چگونه من داراى فرزندى مى شوم با آن که پیرزنى هستم و شوهرم نیز پیرى فرتوت است (هودآیه 72). ساره پس از این بشارت، به اسحاق حامله شد. پس از گذشت دوران آبستنى، اسحاق متولد شد و باگذشتن روزها و شب ها اندک اندک بزرگ شد و رونق تازه اى به زندگى آن ها بخشید.
دسته دیگرى از آیات، با کلمه «وهب» دلالت بر فرزندى اسحاق(ع) براى ابراهیم(ع) و ساره مى کند:
3 - هدیه خداوند بر ابراهیم(ع)
خداوند می فرماید: « و وهبناله اسحاق» (انعام/84. ) ترجمه: اسحاق را ما به او (ابراهیم (ع)) بخشیدیم.
این آیه به یکى از مواهب خداوند اشاره مى فرماید، که آن موهبت فرزندان صالح و نسل لایق و برومند است که یکى از بزرگترین مواهب الهى محسوب مى شود. علامه طباطبایى (ره) در ذیل تفسیر این آیه شریفه مى فرماید: اسحاق فرزند ابراهیم(ع) و یعقوب فرزند اسحاق(ع) است.
از جمله همین دسته آیات، این آیه شریفه است که عین عبارت آیه قبل مى فرماید: «وهبناله اسحاق» (مریم / 49) ترجمه: ما اسحاق را به او (ابراهیم(ع)) بخشیدیم. علامه طباطبایى (ره) ذیل تفسیر این شریفه مى فرماید: بعید نیست اینکه بجاى بردن نام فرزند دیگر، ابراهیم(ع) (یعنى اسماعیل(ع)) نام یعقوب فرزند اسحاق را برده است، براى این بوده که خواسته است به ادامه شجره نبوت در بنى اسرائیل اشاره کند که جمع کثیرى از دودمان یعقوب(ع) از انبیاء بوده اند.
از جمله همین دسته آیات این کریمه است که مى فرماید: «وهبناله اسحاق و یعقوب نافلة»(انبیاء / 72) ترجمه: ما اسحاق را به وى (ابراهیم(ع)) بخشیدیم، و یعقوب (فرزند اسحاق را بر او افزودیم. این آیه کریمه نیز با صراحت مى رساند که اسحاق(ع) فرزند حضرت ابراهیم(ع) و یعقوب نوه او است چنانکه آیات دیگر نیز عینا این مطلب را دلالت مى کرد. نافلة در لغت به معناى: مستحبات عبادات، پسر اولاد (نوه)، غنیمت و عطایا آمده است. علامه طباطبایى (ره) نیز مى فرماید: کلمه نافله به معناى، عطیه است.
4- سپاسگزارى ابراهیم(ع) از خداوند
اما آخرین آیه در این بحث، آیه اى است که حمد و ثناى ابراهیم(ع) بر مواهب و عطایاى الهى را ذکر مى کند، و مى فرماید: حمد خداى را که در پیرى (وکهولت سن که امیدى به فرزنددار شدن نبود) اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. خداوند می فرماید: « الحمدالله الذى وهب لى على الکبر اسماعیل و اسحاق» (ابراهیم / 39) حمد خداى را که در پیرى اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. ترجمه: حمد و ثناى خداى را که در پیرى (وکهولت سن) اسماعیل و اسحاق را به من بخشید. این آیه کریمه نقل مى نماید شکر نعمتهاى خداوند را که یکى از مهمترین آنها در حق ابراهیم(ع) همان صاحب دو فرزند برومند شدن به نام اسماعیل و اسحاق است آن هم در سن پیرى (و در عین ناباورى). علامه طباطبایى (ره) مى فرماید: این جمله «الحمدالله الذى» به منزله، جمله معترضه است که در وسط دعاى آن جناب قرار گرفته است. و علت گفتن این جمله معترضه در وسط دعا این بوده که ایشان در ضمن خواسته هایش، ناگهان به یاد عظمت نعمتى که خدا به وى ارزانى داشته افتاده آنهم بدین شکل که، بعد از آنکه همه اسباب عادى فرزنددار شدن منتفى بوده، به وى دو فرزند صالح چون اسماعیل(ع) و اسحاق(ع) داده است، و (معتقد است) اگر چنین عنایتى خداوند به وى فرموده بخاطر استجابت دعایش بود. ابراهیم(ع) در بین دعایش وقتى به یاد این نعمت عظیم مى افتد، ناگهان رشته دعا را رها نموده، به شکر خدا مى پردازد و خداى را بر استجابت دعایش ثنا مى گوید. این الگوى نیکوى است که اولا، انسان از دعا بعنوان یکى از عوامل پیش برنده آمال، آرزوها و نیازهایش بجا استفاده نماید. ثانیا همیشه هم و غمش را نداشته هایش پر نکند، بلکه گاهى توجه به سرمایه هاى خدادادى داشته باشد و شکر آنها را بجا آورد و قدردان آنها باشد، بعبارت دیگر قبل از آنکه بگوید خدایا این نصفه لیوان را پرآب نما، خوب است که خداوند را بخاطر آن نصف لیوان آب سپاسگزار باشد، سپس تقاضاى پر شدن نصف دیگر را نماید، این الگوى نیکویى است که در خواستن ها از خداوند متعال باید رعایت نمود. این روحیه و این رویه انسان را از غفلت نسبت به نعمتهاى موجود و نیز از کفران نعمتها و نیز از یأس و ناامیدى نسبت به حال و آینده نجات مى دهد بعلاوه امید به آینده با توجه و عنایت به سرمایه هاى موجود برایش حاصل مى شود.
سرگذشت و پایان عمر اسحاق پیامبر (ع)
اسحاق دومین فرزند ابراهیم ـ علیه السلام ـ بود، مادرش ساره نام داشت، ابراهیم و ساره هر دو پیر شده بودند، و امید داشتن فرزند نداشتند، ابراهیم ـ علیه السلام ـ همواره دعا میکرد که خداوند فرزند صالحی به او بدهد، سرانجام خداوند لطف کرد و فرشتگان الهی تولد اسحاق ـ علیه السلام ـ را به ابراهیم ـ علیه السلام ـ بشارت دادند. سرانجام با تولد این نوگل زیبا، فصل جدیدی در زندگی ابراهیم ـ علیه السلام ـ و ساره به وجود آمد. در قرآن هفده بار سخن از اسحاق ـ علیه السلام ـ به میان آمده، و او را به عنوان عبد صالح خدا، پیامبر شایسته، دارای روش ارجمند یاد شده است، برنامه او همان برنامه پدرش ابراهیم ـ علیه السلام ـ بود، حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ در زندان، برنامه خود را براساس پیروی از آیین پدرانش دانسته و میگوید: «و اتبعت مله آبائی إبراهیم و إسحاق و یعقوب؛ من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم» (یوسف، 38). حضرت اسحاق ـ علیه السلام ـ هنگام بلوغ با دختری در سرزمین بابل به نام بقا خواهر یکی از شخصیتهای آن دیار به نام لابان ازدواج کرد، و در چهل سالگی از طرف پدرش ابراهیم به عنوان تبلیغ و ارشاد مردم کنعان و فلسطین مأمور شد، آنها را به سوی خدای یکتا فراخواند، سرانجام در شام سکونت نمود، و هم چنان به مسؤولیت مهم ارشاد اشتغال داشت. پس از درگذشت اسماعیل(ع) به نبوت رسید، و به سن یکصد و هشتاد سالگى رحلت نمود و در جوار قبر پدرش حضرت ابراهیم(ع) در قدس شریف مدفون گشت. اما در نقل دیگر در مورد آن جناب آمده است: اسحاق، با «رفقا» دختر «بتویل» ازدواج کرد که از وى در سن شصت سالگى صاحب دو فرزند به نامهاى «عیص» و «یعقوب» شد. عیص که بزرگتر از یعقوب بود با دختر عمویش بنام «نسمه» ازدواج کرد که از وى «روم بن عیص» بدنیا که تمام زردپوستان از نسل او مى باشند. و یعقوب (اسرائیل) با دختردایى خود بنام «لیا»، دختر «لبان بن بتویل» ازدواج نمود که حاصل این ازدواج فرزند انى بنامهاى «روبیل، شمعون، لاوى، یهودا، زبالون، لشحر یا یشحر» بود، سپس «لیا» فوت نمود، یعقوب با خواهر او «راحیل» ازدواج کرد که از او «یوسف و بنیامین» متولد شد (بنیامین در عربى، شداد خوانده مى شود). اسحاق به سن یکصد و شصت سالگى فوت نمود و در جوار پدرش دفن شد. به هر حال بیشتر مورخان عمر اسحاق را 180 سال نوشته اند، ولى ابن اثیر عمر ایشان را 160 سال ذکر کرده است. مرقد مطهرش در شهر قدس خلیل در نزدیک مرقد مطهر پدرش حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ قرار گرفته است او دارای فرزندانی بود که برجستهترین آنها حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ پدر حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ است که داستانش بعدا خاطر نشان میشود.
زندگي نامه حضرت ابراهيم (عليه السلام)
زندگي نامه حضرت ابراهيم (عليه السلام)
حضرت ابراهیم علیه السلام پسر تارخ از نوادگان حضرت نوح علیه السلام و از پیامبران بزرگ الهی است. پیامبران هر سه دین توحیدی جهان، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت، از فرزندان ابراهیم به شمار میآیند.
ابراهیم بر طبق روایات، 3000 سال پس از آفرینش آدم یا 1263 سال پس از نوح، به دنیا آمد. محققان، سرزمین بابل یا شوش یا حران را زادگاه ابراهیم میدانند.
نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهیم، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستاره شناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را در هم میکوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید. از این رو مادر حضرت ابراهیم، امیله، به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهیم، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سالها او را در همان مکان مخفی نگه داشت.
ابراهیم خلیل الله سال ها پیش در جنوب بین النهرین حکومتی به نام بابل به دنیا آمد.در آن زمان پادشاهی به نام نمرود در آن سرزمین حکومت می کرد.مردم بابل خدای یکتا و بزرگ را نمی شناختند و مشغول پرستش بت های سنگی بودند.تا این که حضرت ابراهیم (ع) به دنیا آمد پس از مرگ پدر و مادرش،سرپرستی حضرت ابراهیم (ع) را عمویش ، آذر بت تراش بر عهده گرفت.
او که خود مردی بت ساز بود از کودکی ساختن و پرستش بت ها را به آن حضرت آموزش می داد و این برای حضرت ابراهیم سوال بزرگی بود که چگونه می توان بتی را پرستش کرد که ساخته ی دست انسان است.حضرت ابراهیم (ع) که به خدای یکتا اعتقاد داشت روزی که مشغول ذکر گفتن در دشتی بود ، حضرت جبرائیل بر او نازل شد و ایشان به پیامبری برگزیده شدند.چندی بعد در شبی که اهالی شهر برای انجام مراسمی به خارج از شهر رفته بودند،حضرت ابراهیم (ع) به بهانه ی بیماری در شهر ماند و به امر خدا وارد بت خانه شد و همه ی بت ها را در هم شکست و تبری را که با خود داشت بر دوش بت بزرگ گذاشت سپس خارج شداز آن جایی که خدمتکار بتکده ایشان را دیده بود،شکستن بت ها را به هارپاگ - وزیر نمرود - گزارش داد و به این ترتیب ابراهیم (ع) را نزد نمرود بردند.علت شکستن بت ها و اهانت به خدایان را سوال کردند.ایشان فرمودند: که کار بت بزرگ است؛نمرود در جواب گفت: بت ها قادر به حرکت نیستند و توانایی انجام کاری را ندارند. در این جا بود که حضرت ابراهیم (ع) گفتند: چگونه خدایانی رامی پرستید که قادر به انجام هیچ کاری نیستند. نمرود که از این پاسخ عصبانی شده بود دستور داد تا آن حضرت را به درون آتشی به بلندی افلاک در میدان شهر بیندازند،تا درسی برای عبرت دیگران باشد.
در آن شب در میان انبوه مردم حضرت ابراهیم (ع) را توسط منجنیقی در آتش انداختند ولی به اذن خداوند آتش بر وی سرد شد و هیزم ها به گلستان تبدیل شدند. او بانگ برآورد: خداوند بزرگ و بکتا خالق دنیا و مخلوقات می باشد،نه می زاید و نه زاده ی کسی است او بی نیاز و یکتاست و همتا و مانندی ندارد و اوست که جان می بخشد و جان می ستاند ...
به دستور نمرود ابراهیم را به زندان می آورند و در آن جا دو زندانی محکوم به مرگ را نمرود یکی را کشت و دیگری را آزاد کرد و گفت: من هستم که می توانم جان دهم و جان بستانم و فردا هم با خدای تو خواهم جنگید.
فردای آن روز نمرود به بالای برج بابل رفت و اظهار قدرتمندی کردو آماده ی جنگ شد، تیری در کمان گذاشت و رها کرد.همه جا در سکوت بود که ناگهان مگسی از سوراخ بینی وی وارد مغز او شد و به دستور خدا زنده ماند و شروع به خوردن مغز نمرود کرد. کمی بعد، نمرود که خود را خدای بزرگ بابل می دانست از شدت درد جان به جان آفریت تسلیم کرد.
پس از گذشت سال ها از ازدواج حضرت ابراهیم (ع) با ساره چون بچه دار نشدند حضرت ابراهیم (ع) به اصرار ساره با حاجر که کنیزشان بود ازدواج کرد و از وی صاحب فرزند پسری به نام اسماعیل شد. ساره از حسادت به علاقه ی بیشتر ابراهیم (ع) به حاجر ، حاجر فرزندش را از خانه بیرون کرد.از طرف خداوند وحی بر حضرت ابراهیم (ع) نازل شد که آن ها را به منطقه ی بیابانی ای بین دو کوه صفا و مروه برده و رها سازد و آن حضرت نیز این کار را کرد. پس از تمام شدن ذخیره ی آب حاجر، اسماعیل که از تشنگی بی قراری می کرد؛مادر به دنبال آب بر قله ی دو کوه صفا و مروه سراب آب می دید و برای آوردن آب هفت مرتبه مسافت بین دو کوه را طی کرد. در آن لحظه به اذن خدا توانا و مهربان از ضربه ی پای اسماعیل (ع) بر زمین چشمه ای جوشید و خروشان شد.
سال ها گذشت تا این که روزی حضرت ابراهیم (ع) به فرمان خداوند جهت قربانی کردن فرزندش اسماعیل (ع) راهی آن جا شد. با دیدن فرزندش که اینک جوانی زیبا و برومند شده بود، ابتدا او را نشناخت. از این که باید او را قربانی می کرد بسیار غمگین شد ولی چون امر خداوند لازم الاجرا بود و به بزرگی و مهربانی خداوند ایمان داشت لذا این امر را با اسماعیل (ع) در میان گذاشت. اسماعیل (ع) هم که به خداوند یکتا ایمان داشت فرمان خدا را پذیرفت و به همراه پدرش راهی قربانگاه شد. در بین راه شیطان برای منحرف کردن حضرت ابراهیم (ع) بار ها ظاهر شد و هر بار آن حضرت سنگی به طرف شیطان پرتاب می نمود تا این که به محل مورد نظر رسیدند. حضرت ابراهیم (ع) چاقو را بر گردن اسماعیل (ع) نهاد ولی چاقو نبرید. ناگهان حضرت جبرائیل (ع) خوانده شد و فرمود: ابراهیم، تو از امتحان خداوند سربلند بیرون آمدی و اینک این گوسفند را به جای فرزندت، در راه خدا قربانی کن.
چند سال بعد حضرت ابراهیم (ع) از جانب خداوند مامور بازسازی کهبه- خانه ی خدا -شد و این کار را به کمک فرزندش اسماعیل (ع) انجام داد.
منبع:دین و زندگی